۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

ششمین کنفرانس بین المللی مهندسی صنایع

چند روز پیش ، یک نامه الکترونیک دریافت کردم که خبر از برگزاری ششمین کنفرانس بین المللی مهندسی صنایع در اسفندماه سال جاری در دانشگاه صنعتی شریف می داد. دریافت این نامه ، Trigger ی بود که این پست را بنویسم.
ترکیب برگزارکنندگان و سازمان کنفرانس نشان می دهد که این کنفرانس نیز با همان سبک و سیاق کنفرانس های قبلی مهندسی صنایع خواهد بود . یعنی اکثر افراد موثر بر کنفرانس ، اساتید متخصص در زمینه OR و آمار و احتمال هستند یا به عبارت دیگر ، اساتیدی هستند که عمدتاً برای دانشگاهیان شناخته شده اند اما در سازمانها و صنعت ، مشهور نیستند. نتیجه این می شود که کنفرانس ، شکل دانشجویی و دانشگاهی به خود می گیرد و سازمانها ، استقبال گرمی از آن نمی کنند. مقالات ارائه شده در کنفرانس نیز عمدتاً تئوریک (بخوانید تخیلی) خواهند بود.
سوالی که در اینجا پیش می آید ، این است که به راستی هدف کنفرانس و مخاطبان آن کیستند؟ اگر بخش مهمی از مخاطبان کنفرانس را کارشناسان سازمانها بدانیم و یکی از اهداف مهم کنفرانس را ارتباط دانشگاه و سازمانها تعریف کنیم ، در این صورت باید تغییرات مهمی در نحوه برگزاری کنفرانس بوجود آوریم. به یاد چند ماه پیش افتادم که در امتحان میان ترم درس کنترل پروژه ، با ارائه اطلاعاتی ، از دانشجویان خواسته بودم برای برگزاری یک کنفرانس ملی در زمینه مدیریت پروژه در دانشگاه خودشان ، منشور پروژه (Project Charter) بنویسند. کنفرانس مهندسی صنایع نیاز به یک منشور دارد که در آن ، مخاطبان و نیازها و خواسته های آنها ، معیارهای موفقیت کنفرانس ، معیارهای پذیرش کنفرانس توسط مخاطبان ، فراورده های کنفرانس و ... به درستی تعریف شوند و سپس برنامه ریزی و اجرای کنفرانس مهندسی صنایع ، بر اساس آن صورت گیرد.
برای مفیدتر شدن کنفرانس ، می توان از سخنرانانی که برای کارشناسان سازمانها (و نه دانشجویان دانشگاهها) ، حرفی برای گفتن دارند ، دعوت نمود. یادم نمی رود که در کنفرانس قبلی مهندسی صنایع ، دکتر خوشنویس (از مهندسین صنایع ایرانی مقیم آمریکا) سخنرانی داشت و صریحاً گفت که برخی از اساتید در ایران مانده اند اما به گونه ای کار می کنند که گویی در آمریکا هستند. اگر شما در ایران مانده اید ، باید به نحوی کار کنید که برای این کشور مفید باشد. مضمون صحبتش این بود که مثلاً نوشتن مقاله های قوی OR به زبان انگلیسی و برای مجلات ISI ، چه دردی از این مملکت دوا می کند؟ البته سخنران بعدی که از اساتید قدیمی و بسیار شریف صنایع در ایران است ، با طرح و بیاناتش نشان داد که یا صحبت های دکتر خوشنویس را نشنیده یا علاقه ای به تغییر جهت خودش ندارد !
موضوع مهم دیگر ، این است که باید مقالات کاربردی (که حتی الامکان بر اساس تجارب سازمانها نوشته شده باشند) بیشتر ارج نهاده شوند. اساتید بزرگوار ، با معیارهای نگارش مقالات ژورنالی ، این نوع مقالات را داوری نکنند.
من فکر می کنم مهندسی صنایع در ایران ، نیاز به یک تعریف و طراحی مجدد دارد. یعنی ما در عمل و به طور کلی ، نتوانسته ایم اجزاء جامعه مهندسی صنایع ( یعنی دانشکده های مهندسی صنایع و اساتید و مهندسین صنایع جذب شده در سازمانها) و نیازها و توقعات مشتریان این جامعه (یعنی سازمانها و مدیران آنها) را با یکدیگر هماهنگ نماییم. من در یکی از نوشته های قبلی ام در این وبلاگ نوشتم که مهندسی صنایع از یک طرف به مدیریت و دیدگاه هزینه-فایده متصل است و از طرف دیگر به رشته های فنی و زمینه های تخصصی. مهندسین صنایع نباید به سمت یکی از دو سر این طیف ، کشیده شوند. اما مهندسین صنایع ما یا به طرف مدیریت کشیده شده و دانش تخصصی آنها در سایر زمینه ها از عمق و گستردگی لازم برخوردار نیست و یا اینکه در سر دیگر طیف ، آنقدر مشغول موضوعاتی مثل آمار و احتمال و تحقیق در عملیات شده اند که فراموش کرده اند باید دیدگاه هزینه-فایده و کل نگری داشته باشند. منظورم از دیدگاه هزینه-فایده این است که ببینیم مثلاً هزینه و فایده مهندسی صنایع برای سازمانها چه بوده و چه باید باشد؟ هزینه و فایده نوشتن یک مقاله OR برای یک مجله ISI چیست؟ هزینه و فایده برگزاری یک کنفرانس چیست ؟ هزینه و فایده اجرای یک پروژه در سازمان چیست ؟ و البته واضح است که معیار فایده را نباید طبق سلیقه و عادت و منافع خودمان تعریف کنیم. مانند سازمانهایی که ارزش را از دید خودشان و نه از دید مشتری ، تعریف می نمایند. احتمالاً برخی افراد، هزینه-فایده را از دیدگاه شخص خودشان تعریف کرده اند چون از فرصتی که دولت جمهوری اسلامی با بها دادن بیش از حد به آمار مقاله های ISI برای آنها بوجود آورده ، به خوبی استفاده می کنند ! با نوشتن چند مقاله (تخیلی) و چاپ آنها در مجلات ظاهراً معتبر ISI ، به خیلی چیزها می رسند !!
البته شاید هم یکی از دلایل توفیق کمتر کنفرانس های مهندسی صنایع نسبت به کنفرانس های مشابه ( نظیر کنفرانس های مدیریت پروژه ، مدیریت فناوری اطلاعات و کنفرانس مدیریت) در موضوع و عنوان کنفرانس باشد ! زیرا عنوان کنفرانس ، بیانگر مسئله یا راه حل مشخصی برای سازمانها نیست. یعنی عنوان سایر کنفرانس ها ، مخاطب را به یاد برخی از مسائل و مشکلات و ندانسته هایش می اندازد اما عنوان کنفرانس صنایع ، مخاطب را به یاد یک رشته دانشگاهی می اندازد و بنابراین دانشگاهیان را بیشتر جلب می کند تا سازمانها را .
تا زمانی که مهندسی صنایع ، جایگاه خود را به درستی تعریف نکند ، تکلیف کنفرانس مهندسی صنایع نیز مشخص نخواهد شد.
باشد که چنین باد.

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

مساحت زندگی تان را ماکزیمم کنید

گاهی اوقات در دعاهایی که هنگام تعارفات نثار دیگران می کنیم، می گوییم : «خداوند بر طول (Length) عمر شما بیفزاید» و آنچه در این دعا تصریح نشده ، کیفیت عمری است که قرار است به فرد مورد نظر اعطا گردد. به نظر می آید عمر آدمی، علاوه بر طول، عرض(Width) نیز دارد. بسته به اینکه هر لحظه از عمر، در چه حالتی و چگونه سپری شده است، مقداری به عنوان عرض به آن لحظه تعلق می گیرد و آنچه مهم است، مساحت این منحنی است که یک محور آن ، زمان و محور دیگر آن ، کیفیت زندگی در هر لحظه است. اگر t را متغیر زمان و f(t) را کیفیت زندگی در لحظه t بنامیم ، کیفیت عمر، مساحت زیر منحنی است و از فرمول زیر به دست می آید:

Total Life Quality= Integral [ f(t).dt ]

وقتی غرق در این مکاشفه بزرگ خود (!) بودم، به یاد سخنرانی دکتر مهدی بهادری‌نژاد که در دانشگاه صنعتی امیرکبیر در سال 1374 ایراد شد، افتادم. دکتر بهادری نژاد استاد دانشگاه صنعتی شریف است. دکتری مکانيک از دانشگاه Illinois دارد و در دانشکده مکانیک تدریس می‌کند. سخنرانی او با عنوان "عشق، آنتروپی، راه زندگی" ارائه گردید. در زمان ارائه سخنرانی ، ما کلاس درس تحلیل سیستم داشتیم و استادمان کلاس را تعطیل کرد و به اتفاق هم در جلسه سخنرانی دکتر بهادری نژاد شرکت نمودیم.
جان کلام او این بود که ما برای شاد زیستن خلق شده ایم و تلاش کرده بود فرمولی برای اندازه گیری شادی ارائه دهد. طبق این فرمول ، شادی از مجموع سه بخش به دست می آید: بخش اول ، عوامل مثبت (شامل عشق و امید به آینده ، پیشرفت و موفقیت در کار، خیرخواهی، سپاسگزاری، گذشت، مورد قدردانی قرار گرفتن و ...) و بخش دوم و سوم ، عوامل منفی (شامل گرسنگی و بیماری و ناراحتی های عاطفی و روانی نظیر آرزو برای کسب ثروت و شهرت و قدرت، اضطراب، انتقام جویی، بدخواهی، تنفر و کینه، حرص و زیاده‌خواهی، خشم، خودپرستی، دلبستگی، دورویی، ستم، شهوت، نومیدی و یاس و ...) هستند. انسان باید به گونه ای زندگی کند که شادی اش حداکثر گردد. در پایان نیز دکتر این را گفت که "دلبری پیدا کن و پیشش بمیر".
البته استاد تحلیل سیستم ما در جلسه بعد گفت که مطالب ارائه شده در سخنرانی، از یک نگرش مکانیستی سرچشمه می گرفت. استاد ما در مورد تفکر مکانیستی ، قبلاً یک چیزایی به ما گفته بود، با این حال من به یاد ندارم که چقدر منظور او را درک کردم.
بعداً وقتی دانشجوی دانشگاه شریف شدم، متوجه شدم دکتر بهادری نژاد، کتابی با عنوان "شادی و زندگی" را ابتدا به زبان انگلیسی و سپس به زبان فارسی تألیف کرده است. کتاب را دیدم و تورقی نمودم. یک معرفی از کتاب او را می توانید در
اینجا ببینید. او در ابتدای کتابش می نویسد:
"من در رشته‌ی مهندسی مکانیک تحصیل کرده‌ام و از روش علمی در تحقیقات دراز مدت خود در زمینه‌های ترمودینامیک، تبدیل انرژی، کاربردهای انرژی خورشیدی و غیره استفاده نموده‌ام و در برخورد با یک مسئله اجتماعی نظیر شاد زیستن نیز راه دیگری جر برخورد و نگاه علمی نداشته‌ام. بنابراین از تجارب خود در مهندسی مکانیک و ریاضی استفاده کرده، در پی یافتن رابطه یا فرمولی بوده‌ام که بیانگر تمام عواملی باشد که به شادی انسان کمک می‌کند. این رابطه را ، معاله یا فرمول رابطه‌ی شادی سنجی می‌نامم."
در اینجا بود که به خوبی، معنی مکانیستی بودن نگرش فوق را درک نمودم. البته منظورم از نوشتن این مطالب ، هرگز کم ارزش جلوه دادن مطالب و نگرش دکتر بهادری نژاد نبوده و فقط ذکر خاطرات شخصی ام بود. ایشان، عشق را به عنوان مهمترین عامل پایدار شادی، ذکر می کند؛ خدمت بی چشمداشت و بی‌ریا برای تقویت عشق بی‌توقع و پاک و زدودن تمامی ناراحتی‌ها را ضروری می داند؛ برخورداری از ارزش‌های انسانی را وسیله بسیار مهمی برای کاستن از عوامل کم‌کننده‌ی شادی و دستیابی به آزادی واقعی می شناسد که بدون برخورداری از ارزش‌های انسانی بشر لیاقت ندارد که انسان نامیده شود. مهمتر اینکه ایشان این مطالب را بر اساس اعتقادات واقعی خود می گفت و نه به صورت شعار. اما جایی که سعی می کند شادی را به صورت یک عدد محاسبه نماید ، قدری غیر عملی به نظر می آید.

پس از مرور خاطرات گذشته و بازگشتن به زمان حال (!) ، متوجه شدم که فرمول من نیز قابل محاسبه نیست اما باور کنید که نگرش من نیز مفید است. یعنی در هر دقیقه و ساعت که از زندگی خود صرف می کنید یا می خواهید برای آینده برنامه ریزی کنید، ببینید که عرض زندگی تان در آن لحظه چقدر است و نهایتاً چه مساحتی را برای شما ایجاد می کند. به نحوی زندگی کنید که مساحت زندگی تان حداکثر ممکن شود.
یکی از نکاتی که نگرش فوق ، به خوبی نشان می دهد ، این است که در زندگی شخصی، نگرش روندگرا مهمتر و بهتر از نگرش نتیجه گراست. یعنی زندگی یک سفر است که نباید فقط منتظر رسیدن به مقصد باشیم. زیرا از یک طرف ، انسان مرتباً با تحقق یک هدف و رسیدن به یک مقصد، مقصد و هدف دیگری را برای خود تعریف می کند. در وجه مثبت، این همان کمال جویی است و در وجه منفی، همان حرص و زیاده خواهی است. با نگرش نتیجه گراست که برخی می گویند "نیمه اول زندگی، صرف انتظار برای نیمه دوم می شود و نیمه دوم صرف حسرت خوردن بر نیمه اول" !
از طرف دیگر، با داشتن نگرش نتیجه گرا، حتی اگر به مقصد دلخواه خود نیز برسیم و هر چه این مقصد هم مهم باشد ، باز هم به دلیل کوتاه بودن زمان بودن ما در آن حالت، مساحتی که برای ما ایجاد می کند، ناچیز خواهد بود.
نمونه دیگری از نگرش نتیجه گرا، مطلبی بود که در یکی از وبلاگهای فارسی زبان، توسط فردی که شرکتی تأسیس نموده، نوشته شده بود (نقل به مضمون): "در تمام مدتی که برای کسب یک قرارداد جدید تلاش می کنید، در اضطراب و نگرانی به سر می برید که چگونه با کارفرما تعامل کنید و آیا موفق به برنده شدن در کارزار مناقصه خواهید شد یا خیر. در صورت موفق شدن، برای چند لحظه خوشحالید اما دوباره نگرانی مربوط به چگونگی اجرای موضوع قرارداد، تهیه اسناد تضمین، تأمین نیروی انسانی و منابع پروژه و ... به سراغتان می آید. " و سپس بحث شده بود که آیا این چند لحظه شادی، ارزش این همه نگرانی را دارد؟
با نگرش نتیجه گرا ، فقط لحظات خاصی از زندگی را می توان شاد بود که مساحت ناشی از آن ، ناچیز است. بنابراین چاره ای نیست که روندگرا شویم !

البته اعتقاد به جهان آخرت موجب می شود فرد، زندگی را ابدی محسوب نماید و بنابراین می ارزد که در این جهان گذرا به گونه ای زندگی کند که مساحت به دست آمده در زندگی آخرت، ماکزیمم گردد. شهادت و ایثار را با چنین نگرشی می توان توجیه نمود. البته در دنیا افراد غیرمذهبی نیز می توان یافت که به عشق پاسداری از وطن و آرمان خویش، کشته شدن را انتخاب می کنند. از نظر این افراد، مساحت همان زمان جنگیدن و کشته شدن نیز کافی است چون عرض زندگی خود را در آن لحظات ، بی نهایت می بینند.
آرامش قلبی برخی علماء مذهبی نیز از نگرش روندگرای آنها ناشی می گردد. نگرشی که می گوید ما مکلف به تکلیفیم (نه کسب نتیجه)، نگرشی روندگراست. طبق این نگرش ما همین که تکلیف خود را انجام دهیم ، خرسند خواهیم بود و نتیجه به دست آمده، اهمیت کمی دارد.

پس مواظب عرض(Width) زندگی خود در هر لحظه باشید و کاری را انجام دهید که مساحت زندگی تان را ماکزیمم نماید !

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

جایگاه مهندسی صنایع در مقایسه با مدیریت و سایر رشته ها

به عنوان یک مهندس صنایع ، یک مدیر اجرایی و یک مدرس دانشگاه، در موقعیت های مختلفی مواجه با مقایسه رشته مهندسی صنایع با مدیریت (و بخصوص گرایش های مدیریت صنعتی و MBA ) بوده ام.
در مواقعی با دانش آموخته های تحصیلات تکمیلی رشته مدیریت صنعتی برخورد داشته ام که مدعی اند که می توانند دروس تخصصی رشته مهندسی صنایع را تدریس کنند چون کارشناسی مدیریت صنعتی همان کارشناسی مهندسی صنایع است !
در مواقعی یک کار را به یک کارشناس مهندسی صنایع ارجاع داده ام اما گفته است که "من مهندس صنایع هستم و نه مهندس کامپیوتر ! "
مهندسین صنایعی را دیده ام که متمرکز بر یک فیلد تخصصی(نظیر ساخت و تولید یا کامپیوتر) شده و بیشتر به یک کارشناس آن فیلد تخصصی شبیه ترند تا یک مهندس صنایع !
در مواقعی نیز با مهندسین صنایعی مواجه شده ام که فکر می کنند با وجود آنها ، مدیریت صنعتی ، دیگر جایی برای اظهار وجود ندارد و مهندسین صنایع می توانند از پس هر کار مدیریتی برآیند.

اولین کاری که باید انجام دهیم ، انتخاب مبنای مقایسه است. یک مبنای اصولی برای مقایسه جایگاه رشته های مختلف ، مقایسه دروسی است که دانشجویان هر رشته می گذرانند. مبنای دوم ، بررسی نیاز سازمان ها به تخصص ها و دیدگاههای مختلف است. من سعی می کنم از هر دو مبنا استفاده کنم.

واقعیت این است که مهندسی صنایع ، بازوی اجرایی مدیریت برای بهبود سیستمها است. مدیریت یک دید کلان نسبت به همه وجوه یک سازمان دارد (نظیر مالی و حسابداری، بازاریابی و فروش، تولید، منابع انسانی و...) که مهندسین صنایع چنین دیدگاه جامعی را ندارند. به عبارت دیگر ، مهندسی صنایع ، به عنوان پلی بین مدیریت و رشته های فنی عمل می کند. به همین دلیل است که در رشته مدیریت ، با ابزارها و تکنیک هایی آشنا می شوند که مهندسین صنایع آنها را خیلی عمیق تر مطالعه می کنند و از طرف دیگر ، مهندسین صنایع ، دروس فنی (نظیر فیزیک ، استاتیک ، مقاومت مصالح ، علم مواد ، روشهای تولید، مبانی برق ، شیمی عمومی ، برنامه نویسی کامپیوتر، نقشه کشی صنعتی و ...) را می گذرانند تا بتوانند با کارشناسان رشته های فنی ، ارتباط برقرار نمایند؛ در حالی که دانشجویان رشته مدیریت ، چنین دوروسی را پاس نمی کنند. مهندسین صنایع ، برخی دروس مدیریتی( نظیر اصول مدیریت ، اصول حسابداری ، اقتصاد خرد و کلان) را می گذرانند تا بتوانند دیدگاه هزینه-فایده و اقتصادی را بدست آورند.
مهندس صنایع ، کسی است که بتواند حرکت بین کل و جزء را انجام دهد. یعنی از یک طرف ، یک مهندس صنایع باید بتواند همانند یک مدیر ارشد به موضوعات بنگرد. نگرش مدیریت ارشد به هر موضوع عمدتاً از دیدگاه هزینه-فایده و ارتباط آن با سایر وجوه سازمان است. مهم است که مهندسین صنایع بتوانند چنین دیدگاهی داشته باشند. گفتن این موضوع بسیار ساده و عمل کردن به آن بسیار مشکل است.
یک نقطه ضعف رشته های تخصصی ، محدود نمودن نگرش افراد است. یکی از این محدودیتها ، عدم توجه علمی و جدی به هزینه-فایده در تصمیم ها و طراحی ها است. معیار مورد نظر آنها برای موفقیت ، It works است. یعنی اگر سیستم طراحی و اجرا شده توسط آنها کار کند، خود را موفق می دانند. به عنوان مثال ، یک مهندس کامپیوتر ، متمرکز بر طراحی و ساخت نرم افزاری است که "کار کند" و یا حداکثر ، برتری های فنی داشته باشد اما کمتر آنرا از دیدگاه هزینه-فایده تحلیل می کند. بنابراین یکی از وظایف مهندسین صنایع در پروژه های نرم افزاری ، داشتن دیدگاه هزینه-فایده است.
اعتراف می کنم که در تجربیات کاری خود ، گاهی اوقات من نیز محدود به معیار It works شده ام و اکنون نزد خودم ، این موارد را به دلیل برآورده نکردن انتظار سازمان و مدیر ارشد در داشتن دیدگاه هزینه-فایده ، تجربیاتی شکست خورده تلقی می کنم.

از طرف دیگر ، مهندسین صنایع باید بتوانند به میزانی دانش تخصصی در زمینه فعالیت خود کسب نمایند که توان برقراری ارتباط با متخصصین رشته های دیگر (نظیر کامپیوتر ، مکانیک ، عمران و ...) را دارا باشند. کسانی که تجربه کاری دارند ، این موضوع را احتمالاً تجربه نموده اند و با مواردی برخورد کرده اند که بچه های رشته های دیگر ، مهندسین صنایع را به دلیل نداشتن تخصص در زمینه فعالیت سازمان ، به سخره گرفته اند و یا سرکارشان گذاشته اند یا حداقل جدی نگرفته اند.
از این دیدگاه ، ضعف مهم مهندسین صنایع ، نداشتن دانش تخصصی کافی است.

حرکت بین جزء و کل (یا به عبارت دیگر در حد فاصل مدیریت و رشته های فنی ماندن) کاری بس مشکل است. برخی کل نگر شده و دوست دارند مدیر شوند که در این صورت باید سایر جنبه های دانش مدیریت را نیز کسب نمایند تا طبل غازی نشوند. برخی نیز جزء نگر شده و روی یک فیلد متمرکز می شوند. شاید به دلیل مشکل بودن ایفای چنین نقشی است که برخی از کشورها و دانشگاهها ، عطای داشتن رشته ای با محتوای مهندسی صنایع را به لقایش بخشیده اند و آنرا بین رشته های مختلف، تقسیم نموده اند.

یک راه حل ، افزایش دروس اختیاری مهندسین صنایع است تا بتوانند با توجه به علاقه خود ، یک زمینه تخصصی را انتخاب نموده و در آن زمینه ، دانش بیشتری کسب نمایند.
راه حل دیگر ، افزایش سطح و عمق مطالبی است که در دروس مهندسی صنایع ارائه می گردد. به دلیل کاهش سطح و عمق مطالب است که رشته مهندسی صنایع را به رشته ای آسان (بخوانید گلابی) تبدیل نموده است. در حالیکه اگر مهندسین صنایع بخواهند دانش تخصصی کافی کسب نمایند، کاری بس مشکل خواهند داشت و کسی ، رشته مهندسی صنایع را گلابی نخواهد نامید. به عنوان مثالی از تجربیات شخصی و عملی خود می توانم دروس MIS ، کنترل کیفیت ، کنترل پروژه و برنامه ریزی تولید را نام ببرم.
با آنچه که در درس کنترل پروژه در بسیاری از دانشگاهها ارائه می شود ، دور از انتظار نیست که در دانشگاه متهم به رشته گلابی شویم و در سازمانها نتوانیم انتظارات مدیریت ارشد را برای بهبود و جاری نمودن دیدگاه هزینه-فایده و بهینه سازی در تصمیمها، برآورده نماییم و رشته های دیگر نیز مهندسین کنترل پروژه را با دادن اطلاعات غلط یا جدی نگرفتن ، سر کار بگذارند. آنچه اغلب مهندسین صنایع ما از دانش کنترل پروژه با خود از دانشگاه به سازمان ها می برند، در موارد زیر خلاصه می شود:
درخواست WBS پروژه با سؤال از مهندسین و بخش های مختلف سازمان
دریافت روابط پیش نیازی بین فعالیتها و زمان آنها
ترسیم گانت چارت و پرینت رنگی آن و ارسال آن برای بخش های مختلف
پرسیدن درصد پیشرفت و بروزآوری گانت چارت
از دیدگاه سایر رشته های تخصصی ، آنچه مهندسین صنایع از کنترل پروژه بلدند ، در 10 روز قابل فراگیری است ! از دیدگاه مدیریت ارشد نیز مهندسین صنایع نمی توانند بهبود و تحولی را ایجاد کنند !
اما چنانچه مهندسین صنایع بخواهند در کنترل پروژه موفق باشند باید سطح و عمق دانش خود را در این زمینه گسترش دهند. منظور از سطح این است که مهندسین صنایع باید دیدگاه مدیریت پروژه داشته باشند. یعنی با موضوعاتی از قبیل Project Initiation , Project Charter, Kick Off Meeting ، Scope Management ، Procurement Management ، Risk Management ،Configuration Management و ... آشنا باشند.
از نظر عمق نیز منظور این است که مثلاً دانش مهندس صنایع از WBS در چند جمله خلاصه نشود. اغلب، آنچه مهندسین صنایع از WBS در دانشگاه می آموزند (البته اگر بیاموزند! ) این است که WBS ، ساختار شکست فعالیتها را به صورت درختی ارائه می کند. بنابراین در عمل نیز چیز زیادی برای گفتن در این زمینه ندارند. اما آنچه مهندس صنایع باید به خوبی بداند ، انواع مختلف WBS ، تأثیرات متقابل بین WBS و روش برنامه ریزی و کنترل پروژه ، روش های اعتبارسنجی WBS و ... است. فقط در این صورت است که کارشناسان رشته های دیگر ، نیز مهندسی صنایع را جدی گرفته و احساس می کنند با یک رشته کارشناسی طرفند که طی 10 روز قابل فراگیری نیست.
یکی دیگر از اشکالات اغلب ما مهندسین صنایع این است که از ترکیب دانش خود در زمینه های مختلف ، به خوبی استفاده نمی کنیم. به عنوان مثال ما اغلب تصور می کنیم فقط اگر مسئول کنترل پروژه در یک سازمان شدیم ، باید از آنچه در زمینه کنترل پروژه فرا گرفته ایم ، استفاده نماییم اما واقعیت این است که بسیاری از فعالیت های ما در سازمانها و حتی در زندگی شخصی خود ، به صورت پروژه قابل تعریف بوده و باید از دانش خود در کنترل پروژه برای انجام بهتر آنها استفاده نماییم.
بنابراین جایگاه مهندسی صنایع و مدیریت صنعتی ، یکسان نیست و اینها حلقه های به هم پیوسته یک زنجیر هستند.

۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

هدیه

چندی پیش ، کتابی را مطالعه نمودم با عنوان "هدیه" نوشته اسپنسر جانسون معروف. رویکرد این کتاب نیز همانند بسیاری دیگر از کتابهای این تیپی ، داستانی است. یعنی نویسنده ، مطالب و نکات خود را در قالب یک داستان بیان می کند. گزیده هایی از این کتاب را به عنوان هدیه (نوروزی) ارائه می کنم.
انسان در کودکی ، معمولاً در زمان حال زندگی می کند و از محیط پیرامون خود لذت می برد. اما وقتی بزرگ و بزرگ تر می شود ، بخشی از انرژی خود را مصروف مرور گذشته یا نگرانی از آینده می کند. وقتی مشغول کارش است ، به این فکر می کند که چه کار دیگری می تواند بکند که لذت بیشتری ببرد، یا به این فکر می کند که وقتی به خانه برسد ، چه کاری در انتظارش است. ذهنش همیشه مشغول دیدارها و گفت و شنودهایی است که قبلا با دوستانش داشته است. هنگام غذا خوردن ، همیشه حواسش به جاهای دیگر پرت می شود و در نتیجه از مزه غذا غافل می ماند. حس می کند زندگیش از یک سلسله کارهای نامعین و مبهم، پروژه های ناتمام و اهداف و آرزوهای ناممکن پر شده است.
الف) حضور در لحظه حال:
اولین بخش از راه حل، حضور در زمان حال است؛ یعنی تمرکز روی آنچه همین الان در جریان است. این یعنی قدردانی و ستایش از موهبتهایی که هر روز و در این لحظه به ما ارزانی می شود. وقتی حواست کاملا به کاری که انجام می دهی باشد، ذهنت این طرف و آن طرف نمی چرخد و شادتر خواهی شد. در این صورت فقط سرگرم اتفاقی هستی که در آن لحظه خاص در جریان است. حتی در سخت ترین موقعیت ها ، وقتی شما روی آنچه در آن لحظه ، خوب و مطلوب است تمرکز می کنید، شادتر و سرزنده تر می شوید و انرژی، اعتماد به نفس و جرأت لازم برای رویارویی با آنچه در آن لحظه مطلوب نیست را پیدا می کنید.
بیشتر موقعیت ها ترکیبی از بد و خوب ، درست و نادرست، و مطلوب و نامطلوب هستند. بستگی دارد چگونه به آنها نگاه کنی. هرچه بیشتر منفی ها را زیر ذره بین قرار دهی و آنها را ببینی، انرژی و اعتماد به نفس خودت را بیشتر از دست خواهی داد.
ب) فراگیری از گذشته:
هر زمان حس کردید در زمان حال ، خوشحال نیستید یا با عدم موفقیت روبرو شده اید ، وقتش رسیده از گذشته بیاموزید یا برای آینده برنامه ریزی کنید.
رها کردن گذشته اگر چیزی از آن نیاموخته باشی ، مشکل است. به محض اینکه از آن درس بگیری و اجازه دهی دست از سرت بردارد ، در حقیقت ، زمان حالت را بهبود بخشیده ای.
بسیاری از مردم هیچگاه از خود نمی پرسند که اگر به تجارب گذشته نگاه می کردند و از اشتباهاتشان درس می گرفتند ، اکنون کجا بودند و چه وضعیتی داشتند؟ نتیجه این شده که یا خیلی کم یا هیچ چیز از گذشته یاد نگرفته اند. بنابراین همان اشتباهات قبلی را تکرار می کنند. در این صورت زمان حالشان هم درست مانند گذشته شان می شود.
همانطور که شخص نباید در گذشته هایش زندگی کند- چون حضور در زمان حال را از دست می دهد- به همان ترتیب هم ضروری است که از خطاهای گذشته اش درس بگیرد یا اگر در گذشته، خیلی خوب از عهده کارهایش برآمده و پیشرفتش رضایت بخش بوده است ، علتش را پیدا کند و بر مبنای آن ، موفقیت های امروزش را پایه ریزی کند.
برای فراگیری از گذشته، باید سه سوال از خودت بکنی و با صادقانه ترین و واقع بینانه ترین شکلی که می توانی به آنها پاسخ دهی:
1- در گذشته چه اتفاقی افتاد؟
2- من از آن چه درسی گرفتم ؟
3- اکنون چه کار متفاوتی می توانم انجام دهم ؟
در ضمن زیاد به خودت سخت نگیر. به خاطر داشته باش کاری که در گذشته انجام دادی ، بهترین کاری بوده است که به فکرت می رسیده و چون امروز بیشتر از گذشته می دانی ، بهتر می توانی عمل کنی. هر چه بیشتر از گذشته بیاموزی ، افسوس و اندوهت کمتر خواهد شد و بیشتر در زمان حال حضور خواهی یافت.
ج) برنامه ریزی آینده
همین طور که عاقلانه نیست در آینده زندگی کنیم و غرق در آینده شویم چون خودمان را به دام نگرانی و اضطراب می اندازیم ، به همان میزان هم اهمیت دارد برای این آینده برنامه ریزی کنیم.
برنامه ریزی به میزان بالایی ، حدس و گمان را از کارهای روزمره حذف می کند. در این صورت نقشه راهت را در دست داری؛ و این به تو فرصت می دهد تمرکزت را بر روی کارهایی بگذاری که لازم است امروز انجام دهی تا به آینده ای که فردا می خواهی برسی.
هرچه بیشتر برای به وقوع پیوستن رویاهای آینده ات برنامه ریزی کنی ، نگرانی و اضطرابت در زمان حال کمتر خواهد شد و آینده برایت شناخته شده تر می شود.
برای برنامه ریزی باید سوالات زیر را از خود بپرسید:
یک آینده فوق العاده، چه شکلی است ؟
من چه برنامه ای برای تحقق آن دارم؟
در حال حاضر چه کاری برای تحققش انجام می دهم؟
هر چه بتوانی تصویر واقعی و ملموس تری از آنچه آرزو داری در آینده برایت اتفاق بیفتد، در ذهنت ترسیم کنی و باور کنی که به دست آوردنش امکان پذیر است ، برنامه ریزی و ایجاد نقشه راه ، برایت آسان تر خواهد شد.
مهم ترین مسئله این است که امروز برای تحقق آن آینده فوق العاده ، کاری انجام دهی؛ حتی اگر تصور کنی آن کار خیلی کوچک است.
در این صورت احتمال اینکه وقتتان را روی موارد کم اهمیت بگذارید یا مواردی را که نیازمند توجه و دقت عمل هستند ، نادیده بگیرید ، کم خواهد بود.
هدفمند زندگی کردن یعنی اینکه نه تنها بدانی چه کار می کنی بلکه علت انجام آن کار را هم بدانی. یعنی برخاستن هر روزه و دیدن اینکه نتیجه عملکرد تو چه معنایی می تواند برای خودت و دیگران داشته باشد. موفقیت یعنی رسیدن به حداکثر توانمندی خود و پیشروی به سوی اهداف متعالی.

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

تبلیغات انتخاباتی و تفکر سیستمی

با توجه به برگزار شدن انتخابات مجلس، اکنون می توان با حساسیت زایی کمتری ، تبلیغات انتخاباتی کاندیداها و برنامه ها و شعارهای آنها را تحلیل و نقد نمود.
با تحلیل محتوی برنامه های ارائه شده توسط کاندیداها می توان برنامه های ارائه شده را در چند گروه تقسیم نمود:

الف) برنامه هایی که صرفاً رفع یک مشکل(که خود غالباً معلول عوامل دیگری است) را بدون ارائه راه حل مشخص، وعده می دهند. به عنوان مثال، چند نمونه از این نوع شعارها ارائه می گردد:

  • "تلاش جهت رفع بیکاری و کنترل تورم و گرانی و توسعه رفاه اجتماعی"
  • "مبارزه ریشه ای با فقر و فساد و تبعیض"
  • "تلاش برای پیگیری مطالبات کارگران و کارمندان و بازنشستگان"
  • "تلاش برای رفع موانع اشتغال ، ازدواج و مسکن جوانان"

این برنامه ها صرفاً وعده رفع مشکلاتی مانند اشتغال و... را می دهند. در چنین برنامه هایی، مشخص نیست که کاندیدا با چه مکانیزمی می خواهد مشکل را رفع کند و حتی مشخص نمی کند که به اعتقاد وی ، علت یا علل این مشکل کدامند. این نوع برنامه ها در بهترین حالت می توانند اولویت مشکلات جامعه را از دیدگاه کاندیدا ارائه دهند که این هم به دلیل کلیشه ای و طولانی بودن این لیستها ، وجود ندارد. برای جذب آرای همه اقشار جامعه ، تلاش می کنند مشکلات همه اقشار را در لیست خود بگنجانند که لیستی انباشته از مطالبات مردم را شامل می گردد. بنابراین این نوع برنامه ها فاقد ارزش بوده و فقط نشانه ناآگاهی یا عوام فریبی کاندیدا هستند. به دلیل تکرار شدن این سناریو در گذشته ، کارایی خود را از دست داده و عموم مردم به چنین وعده هایی به صورتی تمسخرآمیز نگاه می کنند.

ب) برنامه هایی که صرفاً بیانگر متدولوژی تحقیق و حل مسئله هستند. به عنوان مثال:

  • "بررسی نیازها و مشکلات حوزه انتخابیه و ارائه طرح هایی برای برآورده نموده آنها"
  • "تلاش و پیگیری مستمر برای وصول اعتبارات استانی و جذب اعتبارات ملی برای استان"
  • "تلاش در زمینه وضع قوانین و مقررات مورد نیاز جامعه"
  • "دفاع شجاعانه از منافع و مطالبات مردم"

این نوع از برنامه ها ، هیچ چیزی در مورد دیدگاه ها و اهداف کاندیدا منتقل نمی کنند. البته بی برنامه بودن او را به خوبی نشان می دهد.

ج) برنامه هایی که صرفاً برای نام بردن از یک قشر خاص برای جذب آرای آنها آورده می شود

  • "دفاع از طرح ها و لوایحی که به نفع روستائیان عزیز باشد"

از دیدگاه تفکر سیستمی ، می توان گفت در برنامه هایی که توسط کاندیداها ارائه می گردد، حداقل باید نکات زیر رعایت شده باشد:
(1) فهرست نمودن مشکلات و مطالبات مردم، تنها ارزشی که می تواند داشته باشد ، تعیین مشکلاتی است که اولویت بیشتری دارند. شرط لازم برای وجود این ارزش ، محدود بودن لیست مشکلات ارائه شده از طرف کاندیدا، است.
(2) در مرحله بعدی کاندیداها می توانند علت یا علل یا مکانیزم های ایجاد کننده مشکل را (از دیدگاه خود) ارائه نمایند. یعنی ساختاری (شامل عوامل و روابط بین آنها در طول زمان) که موجب ایجاد این مشکل شده است ، را از دیدگاه خود مشخص نمایند.
(3) آخرین مرحله نیز ارائه نقاط اهرمی برای رفع یا کاهش مشکل می باشد. منظور از نقاط اهرمی ، نقاطی است که با اعمال تغییر در آنها ، بیشترین بهبود با کمترین تلاش و منابع مصرفی ، به دست می آید. دوران انتخابات در صورتی می تواند سازنده و مفید باشد که تلاش کاندیداها در راستای شناسایی و ارائه این نقاط اهرمی قرار گیرد.

البته از اکثر کاندیداهای مستقل (به دلیل محدودیت در بضاعت فکری، مالی و...) نمی توان انتظار شناسایی و ارائه نقاط اهرمی را داشت. بنابراین نقش احزاب پررنگ می شود که باید مدتها قبل از انتخابات دست به کار تحقیق و تفکر شوند تا بتوانند نقاط اهرمی را از دیدگاه خود ارائه دهند. متأسفانه چنین کارکردی در جامعه ما وجود ندارد. بنابراین انتخاب کاندیدای بهتر، کاری بسیار دشوار و حتی غیرممکن خواهد بود و این جاست که معیار انتخاب، نه برنامه و اهداف کاندیدا بلکه چیزهای دیگری خواهد شد.