۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

خطاناپذیرسازی سیستم های اطلاعاتی

یکی از خطراتی که پروژه های توسعه سیستمهای اطاعاتی را تهدید می کند، عدم توجه کافی به شناخت و پیاده سازی قواعد تجاری (Business Rules) مورد نیاز در سیستم است.

متأسفانه در خیلی از موارد، تمرکز اصلی تحلیلگران بر مدل سازی داده ها (Data Modeling) ، مدل سازی فرایندی(Process Modeling) و مدل سازی کارکردی (Function Modeling) است و وقتی این فراورده ها تهیه می شوند، تصور می رود فاز تحلیل تمام شده است. در فاز ساخت نیز تمرکز اصلی بر ساخت فرم ها و گزارش هایی است که کار کنند.

اگر قواعد تجاری، به خوبی شناسایی نشده و در سیستم، پیاده سازی نشوند، رعایت آنها را به کاربران واگذار کرده ایم. از کاربران انتظار می رود خودشان قواعد تجاری را رعایت کنند که البته تجربه نشان داده که رعایت نخواهند کرد. من قانونی دارم که به صورت تجربی بدست آمده و می گوید:

اگر سیستم (اطلاعاتی) شما سوراخی به اندازه یک سوزن داشته باشد، حتماً کاربر زانویش را در آن فرو خواهد کرد!

که البته بیانی بدبینانه و طنزآلود از قانون مورفی است که می گوید:

هر آنچه که می تواند به درستی انجام نشود، سرانجام زمانی به اشتباه انجام خواهد شد.

به عنوان مثال، اگر فیلدی برای شما مهم است اما در سیستم، آنرا اختیاری(null able) دیده اید، مطمئن باشید که کاربر آنرا وارد نخواهد کرد. یا اگر کنترل نکنید که تاریخ پایان یک فعالیت، زودتر از تاریخ شروع آن نباشد، حتماً کاربر رکوردهایی وارد می کند که این شرط را ندارند. پس از مدتی به جایی می رسید که داده های سیستم، قابل اتکا نیستند و دیگران نیز سیستم را به باد تمسخر خواهند گرفت.


طراحی و ساخت سیستم ها باید به گونه ای انجام شود که جلوی خطاهای کاربر را بگیرد نه اینکه رعایت کنترل ها و قواعد را به کاربر بسپارد.

باز هم درباره شاخص های اندازه گیری عملکرد

قبلا در مطلبی با عنوان الگوریتم مدیریت شاخص ها ، برخی گفتنی ها در مورد تعیین شاخص های اندازه گیری عملکرد را نوشتم! اما چند نکته موجب شد دوباره در این مورد، بنویسم.

یکی از نکات مهم این است که شاخص های مورد توجه مدیریت، باید بر خروجی ها(یا به قول EFQMی ها، نتایج) یا عوامل کلیدی ایجاد کننده خروجی ها (یا به قول EFQMی ها، توانمندسازها)، متمرکز باشند. به عنوان مثال، در سطح ملی، شاخصی به نام تعداد مقالات ISI ساخته ایم و بر آن تأکید می کنیم. اعلام می شود که تعداد مقالات ISI ایرانی ها (طی یک سال) حدود 13000 و کره جنوبی حدود 19000 است و یک "یا علی" مانده تا به کره جنوبی برسیم. در حالی که این شاخص به تنهایی ارزشی ندارد. چرا تعداد شرکت های بزرگ ایرانی با تعداد شرکت های بزرگ کره ای(مثل سامسونگ، ال جی، کیا، هیوندایی و ...) مقایسه نمی شود؟ چرا صادرات واقعی ایران با کره مقایسه نمی شود و ... ؟

شاخص های مهم، آنهایی هستند که نتایج اصلی یا توانمندسازهای اصلی سیستم را اندازه گیری می کنند. در سطح ملی، شاخص های نتایج، همان درآمد سرانه، صادرات واقعی، نرخ رشد و نظایر اینهاست. شاخص های توانمندساز نیز وجود فضای مناسب برای کسب و کار، وجود شرکت های خصوصی موفق و جهانی (یا حداقل منطقه ای)، نیروی انسانی متخصص و ... است. مسلم است که تعداد مقالات ISI، در زمره شاخص های نتایج اصلی نیست. اما ممکن است ادعا شود که تعداد مقالات ISI، شاخصی از توانمندسازهای اصلی است که متأسفانه این گونه هم نیست. ما اگر دو برابر کره هم مقاله چاپ کنیم، هیچ دلیلی ندارد که از نظر اقتصادی به کره برسیم.

نکته مهم دیگر، بازی کردن کارمندان و زیردستان با شاخص های تعیین شده توسط مدیران است. یعنی آنها به گونه ای عمل می کنند که شاخص ها، وضعیت خوبی را نشان دهند و برایشان مهم نیست که واقعا، وضعیت خوب است یا خیر. به عنوان مثال، اگر شما فقط بر درصد تحقق برنامه ها تأکید کنید، کارشناس برنامه ریزی و کنترل پروژه ها، فقط به فکر این است که درصد تحقق برنامه را بالا نشان دهد و برای این منظور اگر لازم باشد:

  • برخی فعالیت های انجام نشده را مخفی می کند
  • تعداد فعالیت های انجام شده را به صورت کاذب بالا می برد
  • درصد پیشرفت ها را بیش از مقدار واقعی گزارش می کند
  • تلاش می کند برنامه را آن قدر محتاطانه تنظیم کند که به آسانی (حتی با بهره وری 15%) نیز قابل تحقق باشد
  • مشکلات کیفی را پنهان کند
  • ...

شاخص ها باید به گونه ای تعیین شوند که نشود با آنها بازی کرد. یعنی نشود که وضعیت سیستم بد باشد، اما شاخص ها نشان دهند که وضعیت خوب است.


 

ارتباط امکانات و موفقیت

چقدر زیباست وقتی می بینیم فردی علیرغم محدودیت های محیطی و حتی جسمی، با تلاش های خود، این محدودیت ها را جبران می کند.

راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت است.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

نیاز، خواسته و راه حل

با موقعیت های زیادی مواجه می شوم که کارشناسان ما، تمایز بین این سه را فراموش می کنند. در مباحث مختلفی از قبیل بازاریابی، TRIZو مهندسی ارزش، بر توجه به این تمایز تأکید شده است.

نیاز (Need) ، همان نیاز (واقعی) مشتری است. خواسته (Want)، بیان نیاز توسط مشتری است که معمولا همراه با راه حل مورد نظر وی مطرح می گردد. منظورم از راه حل(Solution)، راه حل مورد نظر ما برای پاسخ به نیاز و خواسته مشتری است. به عنوان مثال، گرسنگی، باعث نیاز به غذا در انسان می گردد. اما افراد برای رفع این نیاز، خواسته های متفاوتی خواهند داشت. فردی پیتزا و دیگری آبگوشت را درخواست خواهند کرد که پیتزا و آبگوشت، خواسته مشتری را نشان می دهند.

در موضوعات سازمانی، تشخیص نیاز واقعی، حتی برای خود مشتری نیز ساده نیست. بنابراین مشتری، بر اساس ذهنیتی که از نیاز دارد، خواسته ای را مطرح می کند که آمیخته با راه حل پیشنهادی اوست. در تعامل با مشتری، باید تلاش کنیم نیاز او را بر اساس بیانات او و سایر شواهد و قرائن، تشخیص دهیم. با درک نیاز مشتری، ممکن است بتوانیم راه حل هایی بهتر از خواسته او، ارائه دهیم.

اینک موضوع را با ادبیات TRIZ توضیح می دهم. هدف TRIZ افزایش خلاقیت در حل مسائل است. یکی از تأکیدات TRIZ، توجه به کارکردهای سیستم یا محصول مورد نظر از دیدگاه مشتری است. مشتری محصول را به خاطر کارکردهای آن، می خرد. سازمانی که محصولی ارائه می کند، باید متمرکز بر کارکردهای محصول خود برای مشتری باشد تا بتواند راه حل های خلاقانه ای برای طراحی محصولاتی بیابد که همان کارکردها را به نحو بهتری انجام دهند یا کارکردهای جدیدی داشته باشند. کارکرد پخت غذا، در گذر زمان با محصولات(=راه حل ها) مختلفی از قبیل اجاق های نفتی، اجاق گاز، مایکروفر و ... پاسخ داده شده است. اگر سازمانی، مأموریت خود را بر یکی از این راه حل ها متمرکز کند، دیر یا زود جای خود را به کسانی خواهد داد که کارکردهای مورد نیاز مشتری را با محصولات دیگری پاسخ دهند. بنابراین باید تمرکز بر نیاز مشتری باشد نه راه حلهای موجود سازمان یا حتی راه حل های درخواستی مشتری. وقتی از نیاز به سمت خواسته و راه حل، حرکت می کینم، خلاقیت و گزینه های در دسترس ما شدیداً کاهش می یابند.

در مهندسی ارزش، توصیه می شود که هزینه ایجاد محصول را بین کارکردهای آن، تقسیم کنیم تا مشخص شود که بابت هر کارکرد محصول، چقدر هزینه می شود. سپس این هزینه با ارزش آن کارکرد(البته از دید مشتری)، مقایسه گردد تا هزینه صرف شده برای هر کارکرد با ارزش آن، متناسب باشد.

در حوزه سیستم های اطلاعاتی(حوزه ای که من بیشتر در آن فعالیت داشته ام) نیز توجه به تمایز نیاز و خواسته مشتری ضروری است. مشتریان(که در این حوزه آنها را کاربر می نامند) معمولا بر اساس تصور خود از نیاز، خواسته یا راه حل خود را مطرح می کنند. کارشناسان ما(بخصوص از نوع مهندسی نرم افزارش) نیز به خواسته آنها توجه کرده و خیلی سریع، در تله راه حل آنها می افتند. در حالی که اگر به نیاز واقعی آنها توجه نمایند، ممکن است راه حل های دیگری نیز پیدا کنند.

در تبلیغ یا ارائه یک محصول نیز باید آنرا بر اساس کارکردهایش برای مشتری، معرفی کنیم نه بر اساس ویژگی های فنی آن از دید خودمان.

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

رفتار اجتماعی نهنگها

بسیاری از حیوانات رفتارهایی از خود نشان می دهند که ما آنرا اجتماعی می نامیم. یکی از حیواناتی که رفتار اجتماعی اش مورد توجه است، نهنگها هستند. از جمله می توان به آواز خواندن نهنگهای نر برای جلب توجه نهنگهای ماده اشاره کرد. اما شاید جالب ترین موضوع در مورد نهنگها، حرکت گروهی آنها به دنبال یک سرگروه است. یعنی تعداد قابل توجهی نهنگ، به دنبال یک سرگروه به راه می افتند. اطاعت آنها از سرگروه به حدی است که اگر سرگروه، مسیر اشتباه را انتخاب کند، بقیه نیز همان مسیر را به دنبال او خواهند رفت. این ویژگی، یکی از فرضیه های مهم در مورد علت خودکشی دسته جمعی نهنگهاست. حرکت سرگروه به سمت بخش های کم عمق آب و حرکت بقیه به دنبال او، یک تراژدی به بار می آورد !

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

به مناسبت این روزها

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد !

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

ضرب المثل انگلیسی

اخیرا مطالعه ای داشتم در زمینه ضرب المثل های انگلیسی. چند تا منبع خوب هم در سایت gigapedia.com پیدا کردم که جالب بودند. چند تا از ضرب المثل ها که جنبه ظنز دارند یا اموزنده یا معروف هستند را اینجا لیست می کنم:

ضرب المثل

معادل

Don't teach your grandmother to suck eggs

به لقمان حکمت نیاموز ! پیش قاضی و معلق بازی !

An old man marrying a young girl is like buying a book for someone else to read

بهتر است خودتان ترجمه کنید!

Beauty you've got, my daughter, and intelligence I will buy for you

البته این ضرب المثل، مراکشی است و چون بر علیه خانم های محترمه است، از ترجمه آن معذورم

All are good girls, but where do the bad wives come from?

همه دخترا که خوبند، پس این همه زن بد از کجا می آید؟

You must grin and bear it

بسوز و بساز

Don't poke your nose into my affairs

پا تو کفش ما نکن

Old age and poverty make a tragedy

We never know the worth of water until the well runs dry

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

Better face a danger once than be always in danger

مرگ یه بار، شیون هم یه بار

God Helps Them Who Help Themselves

The shoemaker's son always goes bare foot

کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد

To be more catholic than the pope

کاتولیک تر از پاپ، کاسه داغ تر از آش

More royalistic than the king

He runs with the hare and hunts with the fox

شریک دزد و رفیق قافله

Set a thief to catch a thief

شغال بیشه مازندرانی را نگیرد جز سگ مازندرانی

Opportunity seldom knocks twice

شانس یک بار در خانه را می زند

Early to bed and early to rise, makes a man healthy, wealthy and wise

سحر خیز باش تا کامروا شوی

The quarrel of lovers is the renewal of love

No wife, no worry

The face is the index of mind

رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون

What can't be cured must be endured

Slow and steady wins the race

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

The pot called the kettle black

دیگ به دیگ می گه روت سیاه

A friend in need is a friend indeed

دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی

Liars should have good memories

دروغگو کم حافظه است

People get the government they deserve

Well begun is half done

They that make laws must not break laws

Business is business

حساب حساب است

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

بغض گلویم را می فشارد

دیروز برای انتخاب یک تلویزیون ال سی دی به جمهوری رفته بودم. حدفاصل بین حافظ تا کارگر را پیاده طی کردم. آنچه بیش از انتخاب یک تلویزیون، ذهنم را مشغول کرد، حضور پررنگ محصولات سامسونگ (و تا حدی ال جی) در مغازه ها بود به طوری که اکثر مغازه ها در تسخیر آنها بود.
البته من از آنهایی نیستم که بر اثر جهل مرکب، تصور می کنند باید همه چیز را خودمان تولید کنیم و واردات نداشته باشیم. بلکه آنچه رنجم می داد، این بود که چرا ما هیچ شرکتی که در سطح بین المللی مطرح باشد، نداریم؟ چرا کره باید سامسونگ، ال جی، کیاموتور و هیوندایی داشته باشد و ما هیچ ؟
در پایان ، من ماندم و تعدادی پاسخ به این چرا !!

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

برداشت آزاد

داشتم دنبال یک فایل توی کامپیوترم می گشتم که به عکس زیر برخورد کردم. این عکس مربوط به عذرخواهی "یاسوئو فوکودا" نخست وزیر وقت ژاپن از نمایندگان بیماران مبتلا به هپاتیت به دلیل توزیع خون های آلوده است. با اینکه مربوط به ماهها پیش است، دیدن دوباره اش بد نیست!



افول علامه ها ؟

یک زمانی، دانش بشری، آنقدر محدود بود که افرادی می توانستند همه دانش زمان خود را کسب نموده و علامه شوند. با گسترش علوم، دوران علامه ها به سر آمد و رشته ها بوجود آمدند. اکنون هر کسی بر یک زمینه متمرکز می شد و به سایر زمینه ها کاری نداشت. به تدریج دهها رشته دانشگاهی بوجود آمد.

یک زمانی تمام دانش بشری در زمینه مدیریت علمی و مهندسی صنایع، آنقدر محدود بود که افرادی می توانستند همه آنرا فراگرفته و استفاده کنند. اکنون به نظر می رسد دوران علامه ها در مهندسی صنایع نیز به سر آمده است !

اکثر دانشگاههای ما، عملاً گرایشی برای مهندسی صنایع، قائل نمی شوند و به طور ضمنی مدعی اند که دانشجویان آنها، با همه زمینه های مهندسی صنایع، آشنا می شوند. آیا آنها مدعی تربیت علامه هستند؟ با توجه به افزایش سرعت همه ی چیزها ! سازمانها مایل به جذب نیروهای بالفعل تری هستند. آنها نمی توانند اکنون فردی را جذب کنند تا چندماه و حتی چند سال بعد به بهره وری برسد. بنابراین خروجی های دانشگاهها باید آمادگی بالفعل بیشتری برای کمک به سازمانها دارا باشند و این به معنی لزوم افزایش گستره و عمق مطالب مفیدی است که مهندسین صنایع در دانشگاه فرا می گیرند. افزایش عمق مطالب مفید، از یک طرف با تلاش بیشتر اساتید و دانشجویان و از طرف دیگر با ایجاد چند گرایش متمایز (نه مثل تمایز تولید صنعتی و تحلیل سیستمها که فقط در سه چهار درس متفاوتند که آن هم به عنوان دروس اختیاری برداشته می شود) امکان پذیر است. متأسفانه برخی دانشگاهها (مثل صنعتی شریف) به سمت حذف گرایش از مهندسی صنایع و خوشبختانه برخی نیز (مثل صنعتی اصفهان) به سمت ایجاد گرایش های بیشتر با تفاوت معنی دار، حرکت کرده اند.

اگر دانشکده های مهندسی صنایع بر تربیت علامه ها اصرار کنند، باید هر روز شاهد ایجاد گرایش هایی از مهندسی صنایع در سایر دپارتمانهای دانشگاهها باشیم. کما اینکه این اتفاق قبلاً در مورد فناوری اطلاعات و کنترل پروژه و ... افتاده است! با وجود افرادی متخصص در یک حوزه مشخص، کسی از علامه ها استقبال نخواهد کرد!

به عنوان مثال، سازمانی که نیازمند کارشناس کنترل پروژه برای حل مشکلات امروز (و نه چند سال بعد) خودش است، رغبتی به جذب کسی که از مدیریت پروژه، فقط CPM و مسیربحرانی و مقداری MSP بلد است، نخواهد داشت. دانش بشری در زمینه مدیریت پروژه، خیلی بیش از اینهاست و چالش های سازمانها نیز خیلی پیچیده تر از آن است که با این مطالب سطحی بتوان با آنها روبرو شد!

یا سازمانی که نیازمند تحلیل گر سیستمهای اطلاعاتی است، تمایلی به جذب کارشناسی که به اندازه سه واحد از سیستمهای اطلاعاتی می داند (تازه اگر بداند) و دانش او در زمینه کامپیوتر، به اندازه دانش یک کارمند دولت در دارقوزآباد است که در دوره های ICDL فراگرفته است. (کارمندان دارقوزآباد نیز یک چیزهایی از اکسس و اکسل می دانند !! )

البته ممکن است گفته شود که تفکیک علوم به رشته های جدا از هم، مسائل و مشکلاتی نیز ایجاد کرد(که من در این پست به آن نمی پردازم) اما پاسخ این است که اصرار بر تربیت علامه ها، راه حل این مسئله نیست.

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

الگوریتم مدیریت شاخص ها

اگر مدیر یک سازمان بزرگ هستید و یک عده ای مراقب شاخص های عملکرد شما هستند، این یک راهنمای کامل برای شماست!

1-اگر توانستید، طوری عمل کنید که شاخص های مهم عملکردتان، وضعیت خوبی را نشان دهند. اگر نشد به گام 2 بروید. بدانید که اجرای گام های بعدی، عوارض جانبی دارند که دامن شما را نه، ولی دامن سازمان بیچاره را خواهند گرفت.

منظور از شاخص های مهم، شاخص هایی نظیر سود سالیانه، درآمد سرانه، سهم بازار، صادرات، قیمت تمام شده، درصد رشد فروش، آمادگی سرمایه انسانی، رضایت مشتریان، تأخیر در تحویل سفارش مشتریان، لیدتایم تولید، و ... هستند.

2-روش و فرمول محاسبه شاخص ها را به گونه ای دستکاری کنید که وضعیت خوبی را نشان دهند. مثلاً برای بالا بردن آمار تولید و فروش، مزایده برگزار کنید و مواد اولیه موجود در انبار شرکت را به ثمن بخس بفروشید. اما قبل از تحویل مواد اولیه به برندگان مزایده، ابتدا مواد اولیه را وارد انبار محصول کنید، تا آمار تولید بالا رود سپس آنها را با فاکتور فروش محصول، تحویل دهید تا آمار فروش نیز بالا رود ! به همین سادگی! (چی؟! شاخص سود خراب می شود؟ بگویید برای شرکتی مثل شرکت ما، شاخص سود مهم نیست بلکه تولید و فروش مهم اند)

مثال دیگر، این است که برای بالا بردن شاخص درآمد سرانه، با یک توجیه الکی، تعدادی از پرسنل را به حساب نیاورید. مثلاً فقط کارگران شاغل در کارگاهها را منظور کنید یا اینکه پرسنل بخش های خدماتی را در نظر نگیرید.

اگر دیگران در مورد روش و فرمول محاسبه شاخص ها سؤال کردند، بگویید مرجع رسمی اندازه گیری، ما هستیم. اگر شیرفهم نشدند، به هرچه که می توانید، متهمشان کنید تا بروند پی کارشان! (مثلاً بگویید شما می خواهید سازمان را در مقابل رقیب، تضعیف کنید ! یا اینکه شما اطلاعات سرّی شرکت را به رقیب داده اید ! یا اینکه بگویید اینها در دوره مدیران قبلی، از مزایای آنچنانی برخوردار بوده اند و من این مزایا را قطع کرده ام و لذا ناراحتند! )

اگر این مرحله هم جواب نداد، مرحله بعدی را اجرا کنید.


3-اندازه گیری های شاخص های مهم توسط دیگران را تکذیب کنید. اجرای این مرحله نیاز به اعتماد به نفس بالایی دارد. باید چنان محکم دروغ بگویید که افراد متخصص در زبان بدن (body language) نیز نتوانند متوجه شوند که شما در حال دروغگویی هستید.

اگر وضع آنقدر خراب بود که نتوانستید واقعیت را انکار کنید، گام های 4 و 5 را همزمان اجرا کنید


4-اهمیت وزنی شاخص ها را به سمت شاخص هایی که عملکرد بهتری دارید، اریب کنید. اگر این هم نشد، اصلاً شاخص های مهم را فراموش کنید. چند شاخص غیرمهم و الکی که در آنها وضعیت خوبی را دارید، ایجاد نموده و بر آنها تآکید نمایید.

باید شاخص هایی را پیدا کنید که وضعیت خوبی را نشان دهند. مثلاً اگر تا دیروقت در محل کارتان حضور دارید، شاخصی به نام "ساعات حضور مدیر ارشد در سازمان" ایجاد و مقدار آنرا اندازه گیری و با ساعات حضور مدیران قبلی، مقایسه و اعلام کنید. یا اینکه شیشه های دفتر مرکزی شرکت رقیب را بشکنید و بگویید: "ما تنها شرکتی در دنیا هستیم که می تواند شیشه های شرکت رقیب را بشکند. به زودی شاخ آنها را نیز خواهیم شکست" (این جملات را با لحن حماسی بگویید تا تأثیر بیشتری داشته باشد).
اگر در نوآوری و بهبود محصولات و تکنولوژی تولید، مشکل دارید، به نوآوری در امور دیگر بپردازید. مثلاً برای رساندن مایع ظرفشویی به آبدارخانه های سراسر شرکت، لوله کشی انجام دهید تا با پمپ، مایع ظرفشویی از یک مخزن مرکزی به مخازن کوچکی که در آبدارخانه ها قرار می گیرند، پمپاژ گردد. سپس اعلام کنید که ما اولین شرکت در این صنعت و حتی در کل صنعتها هستیم که مایع ظرفشویی را با این سیستم توزیع می کند. برای فضاسازی، یک آبدارچی را مأمور کنید تا بگوید که با این نوآوری، چقدر کارش راحت تر شده است و یک مأمور خرید نیز بیاورید تا بگوید که با این کار، دویست دلار در سال صرفه جویی خواهد شد. اگر کسی از ارتباط بین سیستم توزیع ریکا و شاخص های کلیدی عملکرد، مطلبی گفت یا سؤالی پرسید، نکات ارائه شده در انتهای بند 2 و نیز بند 7 را اجرا کنید.

برای ماندگار شدن شخص خودتان در پست مدیریت، همه اقدامات لازم را انجام دهید. سپس وانمود کنید که این اقدامات برای ارتقاء عملکرد و ماندگاری سازمان است و بعد شاخص هایی برای اندازه گیری این اقدامات (بدون تأکید بر تأثیر آنها بر شاخص های مهم) نیز تعیین و اعلام کنید و روی آنها مانور دهید.

5- اصولاً هنگام ارزیابی عملکرد، یک مبنا برای مقایسه مورد نیاز است. این مبنا می تواند از چند جا آمده باشد:
برنامه ریزی: افراد عملکرد شما را با اهداف برنامه ریزی شده، مقایسه و قضاوت می کنند. بنابراین کاری کنید که برنامه ای وجود نداشته باشد.اگر مدیران قبلی، برنامه بلندمدت داشته اند و آن برنامه دوران شما را نیز در بر می گیرد، چند تا ایراد از آن برنامه گرفته و آنرا کلاً کنار بگذارید.
عملکرد رقبا: در شاخص هایی که وضعیت خوبی ندارید، هیچ گاه خودتان با دست خودتان، عملکرد رقبا را در کنار عملکرد خود قرار ندهید. اصلاً کاری کنید افراد از عملکرد رقبا مطلع نشوند. در اخبار و سخنرانی ها، هر جور شده عیبی از رقیب پیدا نموده و بر آن تکیه کنید. مثلاً اگر سوددهی آنها ده برابر شماست اما در سال گذشته، سود آنها پنج درصد کاهش داشته، با بی شرمی و بدون ذکر اینکه سوددهی آنها ده برابر شما بوده است، اعلام کنید که رقیب در سراشیبی سقوط قرار گرفته و سودش کاهش یافته است. یا اگر دو تا از کارمندان چند ده هزار نفری رقیب، در اتاق کار خود، عمل منافی عفت انجام داده اند، آنرا بزرگنمایی کرده و بگویید که این شرکت، فاسد و از درون پوسیده است.البته اگر در شرکت شما چنین اتفاقاتی افتاد، باید آنرا لاپوشانی کنید تا این روش مؤثر باشد.
عملکرد مدیران قبلی: روش و فرمول محاسبه شاخص ها را دستکاری کنید.(برای توضیح بیشتر به بند مربوطه رجوع کنید)یا فقط بر شاخص هایی تکیه کنید که بتوانید وضعیت بهتری را نشان دهید. بر تهدیدهای محیطی که در دوران شما وجود دارد و در دوران مدیران قبلی وجود نداشته، مانور دهید اما از فرصت هایی که در زمان شما وجود دارد و در زمان مدیران قبلی وجود نداشته، صحبتی نکنید.اصولاً طوری وانمود کنید که افراد تصور کنند که نباید شاخص های زمان شما را با شاخص های مدیران قبلی مقایسه کنند.

6- شاخص ها را فراموش کنید. داستان سرایی کنید. داستانهایی که نشانه موفقیت شما باشند! مثلاً بگویید یکی از مشتریان مهم به شما گفته است که من از محصولات و خدمات شما خیلی راضی ام. یا بگویید جمعی از کارمندان نزد شما آمده و گفته اند که از روش شما در مدیریت منابع انسانی، فوق العاده راضی اند.

در تمام آمار و ارقام موجود در تاریخ شرکتها بگردید تا سازمانی پیدا کنید که ابتدا شاخص های عملکردش مشابه وضعیت کنونی شما بوده اما یکی دو سال بعد، وضعیت خوبی داشته است. آنگاه استدلال کنید که وضعیت ما مشابه آنهاست.

7- اگر همه مراحل فوق را امتحان کرده اید و باز هم ول کن ماجرا نیستند، کسی را مأمور کنید تا در محیط شرکت، به منتقدان شما، فحش ناموسی بدهد. اگر گفتند چرا جلوی فحش دهندگان را نمی گیرید، بگویید که من در مسائل شخصی بین پرسنل دخالت نمی کنم.

8- بگویید مدیران قبلی آنقدر بد مدیریت کرده اند، که عملکرد بد فعلی سازمان، ناشی از آن دوران است و مدتی طول می کشد تا بتوانید خرابکاری های آنها را جبران کنید.


9- بالاخره اینکه نگران نباشید ! تا همه مراحل فوق طی شوند، شما چندین سال مدیر یک سازمان بزرگ بوده اید. کلّی حال کرده اید.

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

هفت سین دانشگاهی

این هم تصاویری (از نماهای مختلف) از یک هفت سین دانشجویی که در همکف ساختمان دانشکده صنایع دانشگاه صنعتی اصفهان قرار داشت. سلیقه زیادی در طراحی و ساخت آن به کار رفته بود. دستشان درد نکند.


۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

مودا

امروز کتابی تبلیغاتی دیدم که ذیلاً تصاویری از آنرا نیز مشاهده می فرمایید. آنقدر چاپ و انتشار این کار، پر از مودا بود که قابل تحمل نبود !! کتابی قطور با بهترین کاغذ ممکن.


البته ممکن است گفته شود که پول این کتاب از شرکت هایی که متقاضی تبلیغ خود و محصولات و خدماتشان بوده اند، دریافت شده است. اما این موضوع دلیل بر چشم پوشی از چنین موداهایی نخواهد بود. بهتر نبود به جای چاپ این کتاب، یک CD یا یک وب سایت ساخته می شد تا این کار را به شکل بهتری صورت دهد ؟

این کتاب نه فهرست درست و حسابی داشت و نه ایندکسی و نه ... یعنی جستجو در آن کاری سخت بود. اگر به شکل نرم افزاری ارائه می شد:

  • جستجو در آن آسانتر بود
  • از هر شرکت، حجم بیشتری از اطلاعات و تصویر، قابل ارائه بود
  • قابلیت به روز آوری داشت
  • تعداد مخاطب بیشتری را در بر می گرفت
  • به محیط زیست آسیب نمی رسید
  • برای بچه های نرم افزار هم شغلی ایجاد می شد !!!
  • ....

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

تکیه بر داستانها(وقایع) به جای تکیه بر شاخص ها

در روزهای اخیر، وقوع چند رویداد همزمان، موجب شد که این پست را بنویسم.

رویداد 1:
امروز در یکی از سازمانها جلسه آموزش و استقرار سیستم مدیریت عملکرد و فرایندها برگزار شده بود که من هم بودم. هدف این سیستمها این است که در سطح یک سازمان، با تعریف شاخص ها و مقادیر هدف آنها، جهت گیری سازمان را مشخص و نتایج واقعی را با مقادیر هدف، مقایسه نمایند. حتی تلاش می شود برای سنجش عملکرد افراد نیز شاخص تعریف گردد که در کارت امتیازی متوازن، طی فرایندی آبشاری (Cascading) صورت می گیرد.

امروزه در ادبیات مدیریت، استفاده از شاخص ها در اندازه گیری عملکرد سازمانها به موضوعی بدیهی تبدیل شده است و همه سیستمهای مدیریتی نظیر EFQM ، ایزو 9000 ، کارت امتیازی متوازن و ... بر آن تأکید دارند.

از مدیران ارشد یک سازمان بزرگ پذیرفته نیست که بر اساس وقایع، نتایج عملکرد را توضیح دهند.

رویداد 2 : در روزهای اخیر، چند خبر در سطح ملی خواندم و دیدم که توسط گوینده به عنوان نشانه موفقیت عملکرد دولت ارائه گردیده بود.

خبر اول: مشاوری به نقل از وزیری گفته بود:

... گفتند یک خانواده‌ای را من می‌شناسم که اینها نزدیک بود کارشان به طلاق بکشد. وقتی ماهواره امید پرتاب شد دو روز بعد اختلافاتشان حل شد. گفتند چطور؟ گفتند مشکلشان این بود که پسرشان می‌خواست برود خارج درس بخواند پدر مخالف بود و مادر می‌گفت باید برود. این منشا اختلاف بود. وقتی که ماهواره امید پرتاب شد پسرشان گفت من همینجا سربازی می‌روم و همین‌جا درس می‌خوانم. دیگر محیط برای درس خواندن آماده است

خبر دوم: یک مدیر ارشد کشوری در سخنرانی خود می گفت: یکی از مقامات کشورهای شرق آسیا آمده بود پیش من. می گفت «ما می دانیم ایران به سرعت در حال تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ است. آمده ام بگویم که ما با شماییم.» و بعد هم تمثیل زنبیل توی نوبت گذاشتن در بقالی ها، برای تفسیر موضوع.

نتیجه گیری :

وقتی در سطح یک سازمان، باید بر اساس شاخص ها به بررسی و ارزیابی عملکردها بپردازیم، چگونه در سطح ملی می توان از این اصل طفره رفت؟ از مشکلات اصلی ذکر این داستانها، این است که هیچ گونه ارزیابی از عملکرد به دست نمی دهند.

اشکال فرعی تر، این است که حتی نمی توان آنها را صحت سنجی نمود! یکی از معیارهایی که برای علمی بودن یک گزاره طرح می گردد، قابل بررسی بودن و ابطال پذیری آن است. اما این گونه داستانها قابل ابطال هم نیستند. چگونه بررسی کنیم که آیا داستان فوق صحت دارد یا خیر؟

در مباحث آماری، معمولاً دو آماره میانگین و واریانس، برای بیان مرکزیت و پراکندگی یک متغیر آماری مورد استفاده قرار می گیرد. وقتی داستان های فوق را بیان می کنیم، مانند این است که به جای بیان میانگین و پراکندگی یک متغیر آماری، یک مشاهده از آن متغیر را اعلام نماییم. بدیهی است که دانستن یک مشاهده از یک متغیر آماری، ارزش قابل اتکایی ندارد.

۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه

کاربرد کامپیوتر در مهندسی صنایع

این ترم طی یک توفیق اجباری، در یکی از دانشگاهها درس کاربرد کامپیوتر ارائه نمودم. به همین دلیل، این سوال به صورت جدی برایم مطرح شد که براستی کاربرد کامپیوتر در مهندسی صنایع چیست و دانشجویان در درس کاربرد کامپیوتر چه چیزی باید یاد بگیرند.
به طور کلی، کامپیوتر به دو صورت می تواند به عنوان یک ابزار برای مهندس صنایع کاربرد داشته باشد:
الف) ابزار تجزیه و تحلیل اطلاعات و حل مسائلی که نوعاً یک مهندس صنایع با آنها سر و کار دارد. به عنوان مثال ممکن است داده هایی در مورد یک موضوع جمع آوری نموده و بخواهیم با یک نرم افزار آماری مثل SPSS یا SAS، آنها را تحلیل کنیم؛ داده های یک مسئله تصمیم گیری چندمعیاره را با یک نرم افزار مثل Expert Choice پردازش نماییم؛ نمودار گانت یک پروژه را در نرم افزار MSP وارد و بروز نماییم و ...
توانایی استفاده از کامپیوتر برای تجزیه و تحلیل اطلاعات و حل مسئله، برای مهندسین صنایع، لازم است اما کافی نیست!
ب) ابزار ایجاد تحول و بهبود تصمیم ها و فرایندهای سازمان
در این حالت مهندس صنایع باید بتواند کامپیوتر را در سطح سازمان (و نه صرفاً برای خودش) به کار گیرد. آنچه موجب اثربخشی مهندسین صنایع در سطح سازمان می گردد، استفاده از کامپیوتر به عنوان یک ابزار تحول است. این نوع نگرش نسبت به کامپیوتر، اقتضائات و تفاوت های جدی با نگرش اول دارد.
متأسفانه در دانشگاهها، نگرش اول غلبه دارد و برخی اساتید، کاربرد کامپیوتر در مهندسی صنایع را عمدتاً از نوع الف تصور می کنند. به همین دلیل، فکر می کنند مهندسین صنایع در این درس باید با نرم افزارهای آماری، تحقیق در عملیات و Excel آشنا شوند.
دروسی که مهندسین صنایع می گذرانند، برای ایجاد توانایی استفاده از کامپیوتر در راستای هر دو نگرش فوق، کافی نیست. درس برنامه نویسی کامپیوتر که صرف آموزش مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی می گردد و توقع زیادی نمی توان از آن داشت. آنچه باقی می ماند دو درس MIS و کاربرد کامپیوتر است که تازه درس MIS ، اختیاری هم محسوب می شود. پیشنهاد مشخص من این است که آموزش استفاده از کامپیوتر به عنوان ابزار تجزیه و تحلیل اطلاعات و حل مسئله، به دروس مرتبط با آن منتقل گردد. به عنوان مثال، آموزش نرم افزار MSP یا Primavera به درس کنترل پروژه ، آموزش نرم افزارهای تحقیق در عملیات به درس های تحقیق 1 و 2 ، آموزش نرم افزارهای آماری به درس آمار، آموزش ARENA به درس شبیه سازی و ... منتقل گردند. تا فشار از درس دو واحدی کاربرد کامپیوتر برداشته شده و بتوان مطالبی در راستای بند ب، ارائه نمود.

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

انواع حرفه

چند روز پیش ، مقاله ای از راسل ایکاف درباره انحطاط در تحقیق در عملیات می خواندم که در بخشی از آن ، حرفه ها را به سه دسته تقسیم کرده بود:
گروه اول، مبتنی بر ورودی ها، یعنی بر اساس ابزارهای فیزیکی و ذهنی که اعضای آنها برای حل مسائل به کار می برند، هستند. اعضای این نوع حرفه ها ، بر روی هر نوع مسئله ای که تصور شود ابزارهای آنها برای آن مناسب است، کار می کنند. به عنوان مثال می توان ریاضیات کاربردی، آمار، برنامه نویسی کامپیوتر، حسابداری و تحقیق در عملیات را نام می برد. توسعه یک حرفه مبتنی بر ورودی، به صورت افزایش مجموعه ابزارهای مورد استفاده و تعمیم کاربردهای این ابزارها خواهد بود. خطری که وجود دارد، کاربرد مهارت های نامناسب برای حل مسائل است.
گروه دوم ، حرفه های مبتنی بر خروجی هستند. اینها خودشان را با محصولشان، یعنی نوع مسائلی که می توانند حل کنند، تعریف می نمایند. آنها معمولاً از مجموعه متنوعی از ابزارها استفاده می کنند اما نقش کمی در توسعه آنها دارند. نوع سوالاتی که با آن موجه اند، نسبتاً ثابت می ماند اما ابزارهای مورد استفاده آنها، متغیر است. به عنوان مثال، تولیدکنندگان سیستمهای برنامه ریزی و کنترل تولید، سیستمهای اطلاعات مدیریت، آژانس های تبلیغاتی و ممیزها در این گروه قرار می گیرند. اینها فقط باید نگران باشند که تا چه حد، مسائلی که می توانند حل کنند، منطبق با مسائلی است که باید حل شود.
گروه سوم، حرفه های مبتنی بر بازار هستند که بر اساس استفاده کنندگان از خدمات آنها، تعریف می شوند. آنها تلاش می کنند به همه مسائلی که کاربران آنها دارند، بپردازند. اینها نسبت به دو گروه قبلی، از مجموعه گسترده تری از ابزارها استفاده می کنند و با مجموعه بزرگتری از متخصصان مبتنی بر ورودی و خروجی، مشورت می کنند. حرفه های مبتنی بر بازار، از دو گروه قبلی پویاترند چون مسائلی که کاربران آنها با آن مواجه اند، سریعتر از ابزارهای مورد استفاده، تغییر می کنند.
تحقیق در عملیات در ابتدا حرفه ای مبتنی بر بازار بود اما پس از آن به حرفه ای مبتنی بر خروجی و سرانجام به حرفه ای مبتنی بر ورودی تبدیل شد که در آن، مجلات OR ، هیچ تماسی با واقعیت ندارند.
هر شرکت ارائه کننده خدمات باید ببیند می خواهد در کدام گروه قرار گیرد که البته تصمیمی استراتژیک است

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

ششمین کنفرانس بین المللی مهندسی صنایع

چند روز پیش ، یک نامه الکترونیک دریافت کردم که خبر از برگزاری ششمین کنفرانس بین المللی مهندسی صنایع در اسفندماه سال جاری در دانشگاه صنعتی شریف می داد. دریافت این نامه ، Trigger ی بود که این پست را بنویسم.
ترکیب برگزارکنندگان و سازمان کنفرانس نشان می دهد که این کنفرانس نیز با همان سبک و سیاق کنفرانس های قبلی مهندسی صنایع خواهد بود . یعنی اکثر افراد موثر بر کنفرانس ، اساتید متخصص در زمینه OR و آمار و احتمال هستند یا به عبارت دیگر ، اساتیدی هستند که عمدتاً برای دانشگاهیان شناخته شده اند اما در سازمانها و صنعت ، مشهور نیستند. نتیجه این می شود که کنفرانس ، شکل دانشجویی و دانشگاهی به خود می گیرد و سازمانها ، استقبال گرمی از آن نمی کنند. مقالات ارائه شده در کنفرانس نیز عمدتاً تئوریک (بخوانید تخیلی) خواهند بود.
سوالی که در اینجا پیش می آید ، این است که به راستی هدف کنفرانس و مخاطبان آن کیستند؟ اگر بخش مهمی از مخاطبان کنفرانس را کارشناسان سازمانها بدانیم و یکی از اهداف مهم کنفرانس را ارتباط دانشگاه و سازمانها تعریف کنیم ، در این صورت باید تغییرات مهمی در نحوه برگزاری کنفرانس بوجود آوریم. به یاد چند ماه پیش افتادم که در امتحان میان ترم درس کنترل پروژه ، با ارائه اطلاعاتی ، از دانشجویان خواسته بودم برای برگزاری یک کنفرانس ملی در زمینه مدیریت پروژه در دانشگاه خودشان ، منشور پروژه (Project Charter) بنویسند. کنفرانس مهندسی صنایع نیاز به یک منشور دارد که در آن ، مخاطبان و نیازها و خواسته های آنها ، معیارهای موفقیت کنفرانس ، معیارهای پذیرش کنفرانس توسط مخاطبان ، فراورده های کنفرانس و ... به درستی تعریف شوند و سپس برنامه ریزی و اجرای کنفرانس مهندسی صنایع ، بر اساس آن صورت گیرد.
برای مفیدتر شدن کنفرانس ، می توان از سخنرانانی که برای کارشناسان سازمانها (و نه دانشجویان دانشگاهها) ، حرفی برای گفتن دارند ، دعوت نمود. یادم نمی رود که در کنفرانس قبلی مهندسی صنایع ، دکتر خوشنویس (از مهندسین صنایع ایرانی مقیم آمریکا) سخنرانی داشت و صریحاً گفت که برخی از اساتید در ایران مانده اند اما به گونه ای کار می کنند که گویی در آمریکا هستند. اگر شما در ایران مانده اید ، باید به نحوی کار کنید که برای این کشور مفید باشد. مضمون صحبتش این بود که مثلاً نوشتن مقاله های قوی OR به زبان انگلیسی و برای مجلات ISI ، چه دردی از این مملکت دوا می کند؟ البته سخنران بعدی که از اساتید قدیمی و بسیار شریف صنایع در ایران است ، با طرح و بیاناتش نشان داد که یا صحبت های دکتر خوشنویس را نشنیده یا علاقه ای به تغییر جهت خودش ندارد !
موضوع مهم دیگر ، این است که باید مقالات کاربردی (که حتی الامکان بر اساس تجارب سازمانها نوشته شده باشند) بیشتر ارج نهاده شوند. اساتید بزرگوار ، با معیارهای نگارش مقالات ژورنالی ، این نوع مقالات را داوری نکنند.
من فکر می کنم مهندسی صنایع در ایران ، نیاز به یک تعریف و طراحی مجدد دارد. یعنی ما در عمل و به طور کلی ، نتوانسته ایم اجزاء جامعه مهندسی صنایع ( یعنی دانشکده های مهندسی صنایع و اساتید و مهندسین صنایع جذب شده در سازمانها) و نیازها و توقعات مشتریان این جامعه (یعنی سازمانها و مدیران آنها) را با یکدیگر هماهنگ نماییم. من در یکی از نوشته های قبلی ام در این وبلاگ نوشتم که مهندسی صنایع از یک طرف به مدیریت و دیدگاه هزینه-فایده متصل است و از طرف دیگر به رشته های فنی و زمینه های تخصصی. مهندسین صنایع نباید به سمت یکی از دو سر این طیف ، کشیده شوند. اما مهندسین صنایع ما یا به طرف مدیریت کشیده شده و دانش تخصصی آنها در سایر زمینه ها از عمق و گستردگی لازم برخوردار نیست و یا اینکه در سر دیگر طیف ، آنقدر مشغول موضوعاتی مثل آمار و احتمال و تحقیق در عملیات شده اند که فراموش کرده اند باید دیدگاه هزینه-فایده و کل نگری داشته باشند. منظورم از دیدگاه هزینه-فایده این است که ببینیم مثلاً هزینه و فایده مهندسی صنایع برای سازمانها چه بوده و چه باید باشد؟ هزینه و فایده نوشتن یک مقاله OR برای یک مجله ISI چیست؟ هزینه و فایده برگزاری یک کنفرانس چیست ؟ هزینه و فایده اجرای یک پروژه در سازمان چیست ؟ و البته واضح است که معیار فایده را نباید طبق سلیقه و عادت و منافع خودمان تعریف کنیم. مانند سازمانهایی که ارزش را از دید خودشان و نه از دید مشتری ، تعریف می نمایند. احتمالاً برخی افراد، هزینه-فایده را از دیدگاه شخص خودشان تعریف کرده اند چون از فرصتی که دولت جمهوری اسلامی با بها دادن بیش از حد به آمار مقاله های ISI برای آنها بوجود آورده ، به خوبی استفاده می کنند ! با نوشتن چند مقاله (تخیلی) و چاپ آنها در مجلات ظاهراً معتبر ISI ، به خیلی چیزها می رسند !!
البته شاید هم یکی از دلایل توفیق کمتر کنفرانس های مهندسی صنایع نسبت به کنفرانس های مشابه ( نظیر کنفرانس های مدیریت پروژه ، مدیریت فناوری اطلاعات و کنفرانس مدیریت) در موضوع و عنوان کنفرانس باشد ! زیرا عنوان کنفرانس ، بیانگر مسئله یا راه حل مشخصی برای سازمانها نیست. یعنی عنوان سایر کنفرانس ها ، مخاطب را به یاد برخی از مسائل و مشکلات و ندانسته هایش می اندازد اما عنوان کنفرانس صنایع ، مخاطب را به یاد یک رشته دانشگاهی می اندازد و بنابراین دانشگاهیان را بیشتر جلب می کند تا سازمانها را .
تا زمانی که مهندسی صنایع ، جایگاه خود را به درستی تعریف نکند ، تکلیف کنفرانس مهندسی صنایع نیز مشخص نخواهد شد.
باشد که چنین باد.

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

مساحت زندگی تان را ماکزیمم کنید

گاهی اوقات در دعاهایی که هنگام تعارفات نثار دیگران می کنیم، می گوییم : «خداوند بر طول (Length) عمر شما بیفزاید» و آنچه در این دعا تصریح نشده ، کیفیت عمری است که قرار است به فرد مورد نظر اعطا گردد. به نظر می آید عمر آدمی، علاوه بر طول، عرض(Width) نیز دارد. بسته به اینکه هر لحظه از عمر، در چه حالتی و چگونه سپری شده است، مقداری به عنوان عرض به آن لحظه تعلق می گیرد و آنچه مهم است، مساحت این منحنی است که یک محور آن ، زمان و محور دیگر آن ، کیفیت زندگی در هر لحظه است. اگر t را متغیر زمان و f(t) را کیفیت زندگی در لحظه t بنامیم ، کیفیت عمر، مساحت زیر منحنی است و از فرمول زیر به دست می آید:

Total Life Quality= Integral [ f(t).dt ]

وقتی غرق در این مکاشفه بزرگ خود (!) بودم، به یاد سخنرانی دکتر مهدی بهادری‌نژاد که در دانشگاه صنعتی امیرکبیر در سال 1374 ایراد شد، افتادم. دکتر بهادری نژاد استاد دانشگاه صنعتی شریف است. دکتری مکانيک از دانشگاه Illinois دارد و در دانشکده مکانیک تدریس می‌کند. سخنرانی او با عنوان "عشق، آنتروپی، راه زندگی" ارائه گردید. در زمان ارائه سخنرانی ، ما کلاس درس تحلیل سیستم داشتیم و استادمان کلاس را تعطیل کرد و به اتفاق هم در جلسه سخنرانی دکتر بهادری نژاد شرکت نمودیم.
جان کلام او این بود که ما برای شاد زیستن خلق شده ایم و تلاش کرده بود فرمولی برای اندازه گیری شادی ارائه دهد. طبق این فرمول ، شادی از مجموع سه بخش به دست می آید: بخش اول ، عوامل مثبت (شامل عشق و امید به آینده ، پیشرفت و موفقیت در کار، خیرخواهی، سپاسگزاری، گذشت، مورد قدردانی قرار گرفتن و ...) و بخش دوم و سوم ، عوامل منفی (شامل گرسنگی و بیماری و ناراحتی های عاطفی و روانی نظیر آرزو برای کسب ثروت و شهرت و قدرت، اضطراب، انتقام جویی، بدخواهی، تنفر و کینه، حرص و زیاده‌خواهی، خشم، خودپرستی، دلبستگی، دورویی، ستم، شهوت، نومیدی و یاس و ...) هستند. انسان باید به گونه ای زندگی کند که شادی اش حداکثر گردد. در پایان نیز دکتر این را گفت که "دلبری پیدا کن و پیشش بمیر".
البته استاد تحلیل سیستم ما در جلسه بعد گفت که مطالب ارائه شده در سخنرانی، از یک نگرش مکانیستی سرچشمه می گرفت. استاد ما در مورد تفکر مکانیستی ، قبلاً یک چیزایی به ما گفته بود، با این حال من به یاد ندارم که چقدر منظور او را درک کردم.
بعداً وقتی دانشجوی دانشگاه شریف شدم، متوجه شدم دکتر بهادری نژاد، کتابی با عنوان "شادی و زندگی" را ابتدا به زبان انگلیسی و سپس به زبان فارسی تألیف کرده است. کتاب را دیدم و تورقی نمودم. یک معرفی از کتاب او را می توانید در
اینجا ببینید. او در ابتدای کتابش می نویسد:
"من در رشته‌ی مهندسی مکانیک تحصیل کرده‌ام و از روش علمی در تحقیقات دراز مدت خود در زمینه‌های ترمودینامیک، تبدیل انرژی، کاربردهای انرژی خورشیدی و غیره استفاده نموده‌ام و در برخورد با یک مسئله اجتماعی نظیر شاد زیستن نیز راه دیگری جر برخورد و نگاه علمی نداشته‌ام. بنابراین از تجارب خود در مهندسی مکانیک و ریاضی استفاده کرده، در پی یافتن رابطه یا فرمولی بوده‌ام که بیانگر تمام عواملی باشد که به شادی انسان کمک می‌کند. این رابطه را ، معاله یا فرمول رابطه‌ی شادی سنجی می‌نامم."
در اینجا بود که به خوبی، معنی مکانیستی بودن نگرش فوق را درک نمودم. البته منظورم از نوشتن این مطالب ، هرگز کم ارزش جلوه دادن مطالب و نگرش دکتر بهادری نژاد نبوده و فقط ذکر خاطرات شخصی ام بود. ایشان، عشق را به عنوان مهمترین عامل پایدار شادی، ذکر می کند؛ خدمت بی چشمداشت و بی‌ریا برای تقویت عشق بی‌توقع و پاک و زدودن تمامی ناراحتی‌ها را ضروری می داند؛ برخورداری از ارزش‌های انسانی را وسیله بسیار مهمی برای کاستن از عوامل کم‌کننده‌ی شادی و دستیابی به آزادی واقعی می شناسد که بدون برخورداری از ارزش‌های انسانی بشر لیاقت ندارد که انسان نامیده شود. مهمتر اینکه ایشان این مطالب را بر اساس اعتقادات واقعی خود می گفت و نه به صورت شعار. اما جایی که سعی می کند شادی را به صورت یک عدد محاسبه نماید ، قدری غیر عملی به نظر می آید.

پس از مرور خاطرات گذشته و بازگشتن به زمان حال (!) ، متوجه شدم که فرمول من نیز قابل محاسبه نیست اما باور کنید که نگرش من نیز مفید است. یعنی در هر دقیقه و ساعت که از زندگی خود صرف می کنید یا می خواهید برای آینده برنامه ریزی کنید، ببینید که عرض زندگی تان در آن لحظه چقدر است و نهایتاً چه مساحتی را برای شما ایجاد می کند. به نحوی زندگی کنید که مساحت زندگی تان حداکثر ممکن شود.
یکی از نکاتی که نگرش فوق ، به خوبی نشان می دهد ، این است که در زندگی شخصی، نگرش روندگرا مهمتر و بهتر از نگرش نتیجه گراست. یعنی زندگی یک سفر است که نباید فقط منتظر رسیدن به مقصد باشیم. زیرا از یک طرف ، انسان مرتباً با تحقق یک هدف و رسیدن به یک مقصد، مقصد و هدف دیگری را برای خود تعریف می کند. در وجه مثبت، این همان کمال جویی است و در وجه منفی، همان حرص و زیاده خواهی است. با نگرش نتیجه گراست که برخی می گویند "نیمه اول زندگی، صرف انتظار برای نیمه دوم می شود و نیمه دوم صرف حسرت خوردن بر نیمه اول" !
از طرف دیگر، با داشتن نگرش نتیجه گرا، حتی اگر به مقصد دلخواه خود نیز برسیم و هر چه این مقصد هم مهم باشد ، باز هم به دلیل کوتاه بودن زمان بودن ما در آن حالت، مساحتی که برای ما ایجاد می کند، ناچیز خواهد بود.
نمونه دیگری از نگرش نتیجه گرا، مطلبی بود که در یکی از وبلاگهای فارسی زبان، توسط فردی که شرکتی تأسیس نموده، نوشته شده بود (نقل به مضمون): "در تمام مدتی که برای کسب یک قرارداد جدید تلاش می کنید، در اضطراب و نگرانی به سر می برید که چگونه با کارفرما تعامل کنید و آیا موفق به برنده شدن در کارزار مناقصه خواهید شد یا خیر. در صورت موفق شدن، برای چند لحظه خوشحالید اما دوباره نگرانی مربوط به چگونگی اجرای موضوع قرارداد، تهیه اسناد تضمین، تأمین نیروی انسانی و منابع پروژه و ... به سراغتان می آید. " و سپس بحث شده بود که آیا این چند لحظه شادی، ارزش این همه نگرانی را دارد؟
با نگرش نتیجه گرا ، فقط لحظات خاصی از زندگی را می توان شاد بود که مساحت ناشی از آن ، ناچیز است. بنابراین چاره ای نیست که روندگرا شویم !

البته اعتقاد به جهان آخرت موجب می شود فرد، زندگی را ابدی محسوب نماید و بنابراین می ارزد که در این جهان گذرا به گونه ای زندگی کند که مساحت به دست آمده در زندگی آخرت، ماکزیمم گردد. شهادت و ایثار را با چنین نگرشی می توان توجیه نمود. البته در دنیا افراد غیرمذهبی نیز می توان یافت که به عشق پاسداری از وطن و آرمان خویش، کشته شدن را انتخاب می کنند. از نظر این افراد، مساحت همان زمان جنگیدن و کشته شدن نیز کافی است چون عرض زندگی خود را در آن لحظات ، بی نهایت می بینند.
آرامش قلبی برخی علماء مذهبی نیز از نگرش روندگرای آنها ناشی می گردد. نگرشی که می گوید ما مکلف به تکلیفیم (نه کسب نتیجه)، نگرشی روندگراست. طبق این نگرش ما همین که تکلیف خود را انجام دهیم ، خرسند خواهیم بود و نتیجه به دست آمده، اهمیت کمی دارد.

پس مواظب عرض(Width) زندگی خود در هر لحظه باشید و کاری را انجام دهید که مساحت زندگی تان را ماکزیمم نماید !

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

جایگاه مهندسی صنایع در مقایسه با مدیریت و سایر رشته ها

به عنوان یک مهندس صنایع ، یک مدیر اجرایی و یک مدرس دانشگاه، در موقعیت های مختلفی مواجه با مقایسه رشته مهندسی صنایع با مدیریت (و بخصوص گرایش های مدیریت صنعتی و MBA ) بوده ام.
در مواقعی با دانش آموخته های تحصیلات تکمیلی رشته مدیریت صنعتی برخورد داشته ام که مدعی اند که می توانند دروس تخصصی رشته مهندسی صنایع را تدریس کنند چون کارشناسی مدیریت صنعتی همان کارشناسی مهندسی صنایع است !
در مواقعی یک کار را به یک کارشناس مهندسی صنایع ارجاع داده ام اما گفته است که "من مهندس صنایع هستم و نه مهندس کامپیوتر ! "
مهندسین صنایعی را دیده ام که متمرکز بر یک فیلد تخصصی(نظیر ساخت و تولید یا کامپیوتر) شده و بیشتر به یک کارشناس آن فیلد تخصصی شبیه ترند تا یک مهندس صنایع !
در مواقعی نیز با مهندسین صنایعی مواجه شده ام که فکر می کنند با وجود آنها ، مدیریت صنعتی ، دیگر جایی برای اظهار وجود ندارد و مهندسین صنایع می توانند از پس هر کار مدیریتی برآیند.

اولین کاری که باید انجام دهیم ، انتخاب مبنای مقایسه است. یک مبنای اصولی برای مقایسه جایگاه رشته های مختلف ، مقایسه دروسی است که دانشجویان هر رشته می گذرانند. مبنای دوم ، بررسی نیاز سازمان ها به تخصص ها و دیدگاههای مختلف است. من سعی می کنم از هر دو مبنا استفاده کنم.

واقعیت این است که مهندسی صنایع ، بازوی اجرایی مدیریت برای بهبود سیستمها است. مدیریت یک دید کلان نسبت به همه وجوه یک سازمان دارد (نظیر مالی و حسابداری، بازاریابی و فروش، تولید، منابع انسانی و...) که مهندسین صنایع چنین دیدگاه جامعی را ندارند. به عبارت دیگر ، مهندسی صنایع ، به عنوان پلی بین مدیریت و رشته های فنی عمل می کند. به همین دلیل است که در رشته مدیریت ، با ابزارها و تکنیک هایی آشنا می شوند که مهندسین صنایع آنها را خیلی عمیق تر مطالعه می کنند و از طرف دیگر ، مهندسین صنایع ، دروس فنی (نظیر فیزیک ، استاتیک ، مقاومت مصالح ، علم مواد ، روشهای تولید، مبانی برق ، شیمی عمومی ، برنامه نویسی کامپیوتر، نقشه کشی صنعتی و ...) را می گذرانند تا بتوانند با کارشناسان رشته های فنی ، ارتباط برقرار نمایند؛ در حالی که دانشجویان رشته مدیریت ، چنین دوروسی را پاس نمی کنند. مهندسین صنایع ، برخی دروس مدیریتی( نظیر اصول مدیریت ، اصول حسابداری ، اقتصاد خرد و کلان) را می گذرانند تا بتوانند دیدگاه هزینه-فایده و اقتصادی را بدست آورند.
مهندس صنایع ، کسی است که بتواند حرکت بین کل و جزء را انجام دهد. یعنی از یک طرف ، یک مهندس صنایع باید بتواند همانند یک مدیر ارشد به موضوعات بنگرد. نگرش مدیریت ارشد به هر موضوع عمدتاً از دیدگاه هزینه-فایده و ارتباط آن با سایر وجوه سازمان است. مهم است که مهندسین صنایع بتوانند چنین دیدگاهی داشته باشند. گفتن این موضوع بسیار ساده و عمل کردن به آن بسیار مشکل است.
یک نقطه ضعف رشته های تخصصی ، محدود نمودن نگرش افراد است. یکی از این محدودیتها ، عدم توجه علمی و جدی به هزینه-فایده در تصمیم ها و طراحی ها است. معیار مورد نظر آنها برای موفقیت ، It works است. یعنی اگر سیستم طراحی و اجرا شده توسط آنها کار کند، خود را موفق می دانند. به عنوان مثال ، یک مهندس کامپیوتر ، متمرکز بر طراحی و ساخت نرم افزاری است که "کار کند" و یا حداکثر ، برتری های فنی داشته باشد اما کمتر آنرا از دیدگاه هزینه-فایده تحلیل می کند. بنابراین یکی از وظایف مهندسین صنایع در پروژه های نرم افزاری ، داشتن دیدگاه هزینه-فایده است.
اعتراف می کنم که در تجربیات کاری خود ، گاهی اوقات من نیز محدود به معیار It works شده ام و اکنون نزد خودم ، این موارد را به دلیل برآورده نکردن انتظار سازمان و مدیر ارشد در داشتن دیدگاه هزینه-فایده ، تجربیاتی شکست خورده تلقی می کنم.

از طرف دیگر ، مهندسین صنایع باید بتوانند به میزانی دانش تخصصی در زمینه فعالیت خود کسب نمایند که توان برقراری ارتباط با متخصصین رشته های دیگر (نظیر کامپیوتر ، مکانیک ، عمران و ...) را دارا باشند. کسانی که تجربه کاری دارند ، این موضوع را احتمالاً تجربه نموده اند و با مواردی برخورد کرده اند که بچه های رشته های دیگر ، مهندسین صنایع را به دلیل نداشتن تخصص در زمینه فعالیت سازمان ، به سخره گرفته اند و یا سرکارشان گذاشته اند یا حداقل جدی نگرفته اند.
از این دیدگاه ، ضعف مهم مهندسین صنایع ، نداشتن دانش تخصصی کافی است.

حرکت بین جزء و کل (یا به عبارت دیگر در حد فاصل مدیریت و رشته های فنی ماندن) کاری بس مشکل است. برخی کل نگر شده و دوست دارند مدیر شوند که در این صورت باید سایر جنبه های دانش مدیریت را نیز کسب نمایند تا طبل غازی نشوند. برخی نیز جزء نگر شده و روی یک فیلد متمرکز می شوند. شاید به دلیل مشکل بودن ایفای چنین نقشی است که برخی از کشورها و دانشگاهها ، عطای داشتن رشته ای با محتوای مهندسی صنایع را به لقایش بخشیده اند و آنرا بین رشته های مختلف، تقسیم نموده اند.

یک راه حل ، افزایش دروس اختیاری مهندسین صنایع است تا بتوانند با توجه به علاقه خود ، یک زمینه تخصصی را انتخاب نموده و در آن زمینه ، دانش بیشتری کسب نمایند.
راه حل دیگر ، افزایش سطح و عمق مطالبی است که در دروس مهندسی صنایع ارائه می گردد. به دلیل کاهش سطح و عمق مطالب است که رشته مهندسی صنایع را به رشته ای آسان (بخوانید گلابی) تبدیل نموده است. در حالیکه اگر مهندسین صنایع بخواهند دانش تخصصی کافی کسب نمایند، کاری بس مشکل خواهند داشت و کسی ، رشته مهندسی صنایع را گلابی نخواهد نامید. به عنوان مثالی از تجربیات شخصی و عملی خود می توانم دروس MIS ، کنترل کیفیت ، کنترل پروژه و برنامه ریزی تولید را نام ببرم.
با آنچه که در درس کنترل پروژه در بسیاری از دانشگاهها ارائه می شود ، دور از انتظار نیست که در دانشگاه متهم به رشته گلابی شویم و در سازمانها نتوانیم انتظارات مدیریت ارشد را برای بهبود و جاری نمودن دیدگاه هزینه-فایده و بهینه سازی در تصمیمها، برآورده نماییم و رشته های دیگر نیز مهندسین کنترل پروژه را با دادن اطلاعات غلط یا جدی نگرفتن ، سر کار بگذارند. آنچه اغلب مهندسین صنایع ما از دانش کنترل پروژه با خود از دانشگاه به سازمان ها می برند، در موارد زیر خلاصه می شود:
درخواست WBS پروژه با سؤال از مهندسین و بخش های مختلف سازمان
دریافت روابط پیش نیازی بین فعالیتها و زمان آنها
ترسیم گانت چارت و پرینت رنگی آن و ارسال آن برای بخش های مختلف
پرسیدن درصد پیشرفت و بروزآوری گانت چارت
از دیدگاه سایر رشته های تخصصی ، آنچه مهندسین صنایع از کنترل پروژه بلدند ، در 10 روز قابل فراگیری است ! از دیدگاه مدیریت ارشد نیز مهندسین صنایع نمی توانند بهبود و تحولی را ایجاد کنند !
اما چنانچه مهندسین صنایع بخواهند در کنترل پروژه موفق باشند باید سطح و عمق دانش خود را در این زمینه گسترش دهند. منظور از سطح این است که مهندسین صنایع باید دیدگاه مدیریت پروژه داشته باشند. یعنی با موضوعاتی از قبیل Project Initiation , Project Charter, Kick Off Meeting ، Scope Management ، Procurement Management ، Risk Management ،Configuration Management و ... آشنا باشند.
از نظر عمق نیز منظور این است که مثلاً دانش مهندس صنایع از WBS در چند جمله خلاصه نشود. اغلب، آنچه مهندسین صنایع از WBS در دانشگاه می آموزند (البته اگر بیاموزند! ) این است که WBS ، ساختار شکست فعالیتها را به صورت درختی ارائه می کند. بنابراین در عمل نیز چیز زیادی برای گفتن در این زمینه ندارند. اما آنچه مهندس صنایع باید به خوبی بداند ، انواع مختلف WBS ، تأثیرات متقابل بین WBS و روش برنامه ریزی و کنترل پروژه ، روش های اعتبارسنجی WBS و ... است. فقط در این صورت است که کارشناسان رشته های دیگر ، نیز مهندسی صنایع را جدی گرفته و احساس می کنند با یک رشته کارشناسی طرفند که طی 10 روز قابل فراگیری نیست.
یکی دیگر از اشکالات اغلب ما مهندسین صنایع این است که از ترکیب دانش خود در زمینه های مختلف ، به خوبی استفاده نمی کنیم. به عنوان مثال ما اغلب تصور می کنیم فقط اگر مسئول کنترل پروژه در یک سازمان شدیم ، باید از آنچه در زمینه کنترل پروژه فرا گرفته ایم ، استفاده نماییم اما واقعیت این است که بسیاری از فعالیت های ما در سازمانها و حتی در زندگی شخصی خود ، به صورت پروژه قابل تعریف بوده و باید از دانش خود در کنترل پروژه برای انجام بهتر آنها استفاده نماییم.
بنابراین جایگاه مهندسی صنایع و مدیریت صنعتی ، یکسان نیست و اینها حلقه های به هم پیوسته یک زنجیر هستند.

۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

هدیه

چندی پیش ، کتابی را مطالعه نمودم با عنوان "هدیه" نوشته اسپنسر جانسون معروف. رویکرد این کتاب نیز همانند بسیاری دیگر از کتابهای این تیپی ، داستانی است. یعنی نویسنده ، مطالب و نکات خود را در قالب یک داستان بیان می کند. گزیده هایی از این کتاب را به عنوان هدیه (نوروزی) ارائه می کنم.
انسان در کودکی ، معمولاً در زمان حال زندگی می کند و از محیط پیرامون خود لذت می برد. اما وقتی بزرگ و بزرگ تر می شود ، بخشی از انرژی خود را مصروف مرور گذشته یا نگرانی از آینده می کند. وقتی مشغول کارش است ، به این فکر می کند که چه کار دیگری می تواند بکند که لذت بیشتری ببرد، یا به این فکر می کند که وقتی به خانه برسد ، چه کاری در انتظارش است. ذهنش همیشه مشغول دیدارها و گفت و شنودهایی است که قبلا با دوستانش داشته است. هنگام غذا خوردن ، همیشه حواسش به جاهای دیگر پرت می شود و در نتیجه از مزه غذا غافل می ماند. حس می کند زندگیش از یک سلسله کارهای نامعین و مبهم، پروژه های ناتمام و اهداف و آرزوهای ناممکن پر شده است.
الف) حضور در لحظه حال:
اولین بخش از راه حل، حضور در زمان حال است؛ یعنی تمرکز روی آنچه همین الان در جریان است. این یعنی قدردانی و ستایش از موهبتهایی که هر روز و در این لحظه به ما ارزانی می شود. وقتی حواست کاملا به کاری که انجام می دهی باشد، ذهنت این طرف و آن طرف نمی چرخد و شادتر خواهی شد. در این صورت فقط سرگرم اتفاقی هستی که در آن لحظه خاص در جریان است. حتی در سخت ترین موقعیت ها ، وقتی شما روی آنچه در آن لحظه ، خوب و مطلوب است تمرکز می کنید، شادتر و سرزنده تر می شوید و انرژی، اعتماد به نفس و جرأت لازم برای رویارویی با آنچه در آن لحظه مطلوب نیست را پیدا می کنید.
بیشتر موقعیت ها ترکیبی از بد و خوب ، درست و نادرست، و مطلوب و نامطلوب هستند. بستگی دارد چگونه به آنها نگاه کنی. هرچه بیشتر منفی ها را زیر ذره بین قرار دهی و آنها را ببینی، انرژی و اعتماد به نفس خودت را بیشتر از دست خواهی داد.
ب) فراگیری از گذشته:
هر زمان حس کردید در زمان حال ، خوشحال نیستید یا با عدم موفقیت روبرو شده اید ، وقتش رسیده از گذشته بیاموزید یا برای آینده برنامه ریزی کنید.
رها کردن گذشته اگر چیزی از آن نیاموخته باشی ، مشکل است. به محض اینکه از آن درس بگیری و اجازه دهی دست از سرت بردارد ، در حقیقت ، زمان حالت را بهبود بخشیده ای.
بسیاری از مردم هیچگاه از خود نمی پرسند که اگر به تجارب گذشته نگاه می کردند و از اشتباهاتشان درس می گرفتند ، اکنون کجا بودند و چه وضعیتی داشتند؟ نتیجه این شده که یا خیلی کم یا هیچ چیز از گذشته یاد نگرفته اند. بنابراین همان اشتباهات قبلی را تکرار می کنند. در این صورت زمان حالشان هم درست مانند گذشته شان می شود.
همانطور که شخص نباید در گذشته هایش زندگی کند- چون حضور در زمان حال را از دست می دهد- به همان ترتیب هم ضروری است که از خطاهای گذشته اش درس بگیرد یا اگر در گذشته، خیلی خوب از عهده کارهایش برآمده و پیشرفتش رضایت بخش بوده است ، علتش را پیدا کند و بر مبنای آن ، موفقیت های امروزش را پایه ریزی کند.
برای فراگیری از گذشته، باید سه سوال از خودت بکنی و با صادقانه ترین و واقع بینانه ترین شکلی که می توانی به آنها پاسخ دهی:
1- در گذشته چه اتفاقی افتاد؟
2- من از آن چه درسی گرفتم ؟
3- اکنون چه کار متفاوتی می توانم انجام دهم ؟
در ضمن زیاد به خودت سخت نگیر. به خاطر داشته باش کاری که در گذشته انجام دادی ، بهترین کاری بوده است که به فکرت می رسیده و چون امروز بیشتر از گذشته می دانی ، بهتر می توانی عمل کنی. هر چه بیشتر از گذشته بیاموزی ، افسوس و اندوهت کمتر خواهد شد و بیشتر در زمان حال حضور خواهی یافت.
ج) برنامه ریزی آینده
همین طور که عاقلانه نیست در آینده زندگی کنیم و غرق در آینده شویم چون خودمان را به دام نگرانی و اضطراب می اندازیم ، به همان میزان هم اهمیت دارد برای این آینده برنامه ریزی کنیم.
برنامه ریزی به میزان بالایی ، حدس و گمان را از کارهای روزمره حذف می کند. در این صورت نقشه راهت را در دست داری؛ و این به تو فرصت می دهد تمرکزت را بر روی کارهایی بگذاری که لازم است امروز انجام دهی تا به آینده ای که فردا می خواهی برسی.
هرچه بیشتر برای به وقوع پیوستن رویاهای آینده ات برنامه ریزی کنی ، نگرانی و اضطرابت در زمان حال کمتر خواهد شد و آینده برایت شناخته شده تر می شود.
برای برنامه ریزی باید سوالات زیر را از خود بپرسید:
یک آینده فوق العاده، چه شکلی است ؟
من چه برنامه ای برای تحقق آن دارم؟
در حال حاضر چه کاری برای تحققش انجام می دهم؟
هر چه بتوانی تصویر واقعی و ملموس تری از آنچه آرزو داری در آینده برایت اتفاق بیفتد، در ذهنت ترسیم کنی و باور کنی که به دست آوردنش امکان پذیر است ، برنامه ریزی و ایجاد نقشه راه ، برایت آسان تر خواهد شد.
مهم ترین مسئله این است که امروز برای تحقق آن آینده فوق العاده ، کاری انجام دهی؛ حتی اگر تصور کنی آن کار خیلی کوچک است.
در این صورت احتمال اینکه وقتتان را روی موارد کم اهمیت بگذارید یا مواردی را که نیازمند توجه و دقت عمل هستند ، نادیده بگیرید ، کم خواهد بود.
هدفمند زندگی کردن یعنی اینکه نه تنها بدانی چه کار می کنی بلکه علت انجام آن کار را هم بدانی. یعنی برخاستن هر روزه و دیدن اینکه نتیجه عملکرد تو چه معنایی می تواند برای خودت و دیگران داشته باشد. موفقیت یعنی رسیدن به حداکثر توانمندی خود و پیشروی به سوی اهداف متعالی.